پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۰

انتقال دکتر مهدی خزعلی به بهداری اوین در بیست و پنجمین روز اعتصاب غذا


امروز بیست و پنجمین روز اعتصاب غذای دکتر مهدی خزعلی بود و اولین روزی که از انفرادی اطلاعات به بند عمومی 350 منتقل شد،خبردار شدیم ایشان دچار خونریزی شدید معده شده و به بهداری اوین منتقل شده اند.

در سال جاری این دومین اعتصاب غذای ایشان است،بار قبل 26 روز در اعتصاب به سر برد و تا ساعاتی دیگر بیست و ششمین روز اعتصاب جدید خواهد بود.مرداد که ایشان در پایان اعتصاب غذایشان به خانه آمدند 17 کیلو وزن کم کرده بوند و دچار ضعف شدید جسمانی و اعصاب شده بودند و علاوه بر آن عوارض قلبی و معده هم بر ایشان غالب گشته بود.تا روز 17 اعتصاب غذای جدید در دیدار پانزده دقیقه ای که با خانواده داشتند 18 کیلو کاهش وزن داشتند و علیرغم ضعف و ناتوانی شدید مصمم به ادامه اعتصاب خود بودند.

رفتاری که حاکمیت با امثال دکتر خزعلی و آرش هنرور و رضا شهابی ،ابراهیم رشیدی و ...می کند حاکی از زبونی و ترس فزاینده ای است که دارد ارکان حکومت ظالمانه شان را به لرزه در می آورد.حجت الاسلام خامنه ای خوب می داند به پایان راه نزدیک می شود و باید برای آخرین نفس های ننگین حکومت خود خون بیشتری بریزد و قربانی های بیشتری را پای جاه طلبی خود ذبح کند.

می دانند امثال مهدی خزعلی و بهزاد نبوی و مصطفی تاجزاده و ... کسانی نیستند که سر جلوی آن ها خم کنند و از طرفی هیچ نقطه ضعفی از آن ها ندارند تا با توسل به آنها این انسان های آزاده را سرکوب کنند. ،نه مورد اخلاقی و نه مالی در پرونده ی خود دارند.حساب این ها از ابطحی و عطریانفر و کواکبیان و محمد رضا تابش جداست.

چند روز قبل صدای یا حسین میر حسین و مرگ بر دیکتاتور از بند 350(مردان و زنان) شنیده شد و به زودی این صدا در ایران پهناور، طنین انداز خواهد شد.

حجت الاسلام سید علی خامنه ای،به پایان سلام کن!

اعدام نوه آیت‌الله مدرس تهرانی با 'حکم ویژه' - تنها زن چپی که در سال ۱۳۶۸اعدام شد

Modaressi  Tehrani Fatemeh 120129

روز اول عید سال ۱۳۶۳ من و همسرم، علی‌رضا اسکندری (۱) را در خیابان دستگیر و به زندان اوین بردند.

شب از نیمه گذشته بود که مرا از اتاق بازجویی بیرون آوردند. بازجو گفت از این طرف.خوشحال از پایان بازجویی پر درد آن روز، تندتر از بازجو می رفتم شاید می ترسیدم پشیمان شود و مرا به اتاق برگرداند. از راهرویی بزرگتر به راهروی کوچک تر پیچید .پیچیدم. پس از چند قدم ایستاد. ایستادم. در سنگین آهنی را باز کرد .آهسته با تحکم گفت برو تو!

چشم بند را از روی چشمم بالا زدم . نور زرد کم رنگی به صورتم پاشید. در فاصله نه چندان دور از در، پیرزنی با موی سپید، نیم خیز در رختخواب پتویی اش، در عین خوشحالی با نگرانی نگاهم کرد و با مهربانی جواب سلامم را داد.

غریبانه دور و بر را نگریستم، نور زرد مریضگونه همه جا پخش بود. دستشویی کوچکی سمت راست و توالتی پائین آن بود. عکس کودکی خندان روی سفره کوچکی گوشه سلول بود. مانتویم را در آوردم. روسری ترکمنی را که همان روز از شاپور عیدی گرفته بودم از سر برداشتم و موهای بلندم روی شانه ام رها شد.

زن سپید مو خندید و گفت: عطر و بوی عید را به درون سلول آوردی. روبرویش نشستم.

تازه جوانی زن را تشخیص دادم کمی بیشتر از سی ساله می نمود اما موهای سرش یکدست سپید بود به سپیدی یاس.
- تازه دستگیر شدی؟
- آره امروز صبح با شوهرم تو میدون امام حسین.
- از چه گروهی هستین؟
- فدائیان خلق اکثریت

لبخند تمام چهره اش را پوشاند این عکس دخترم نازلی است آن را به سمت من دراز کرد. این هم. هفت سین من است یک دستمال کوچک گلدوزی شده هدیه همسرم نیاز، و دو عدد شیرینی.

- بچه داری؟...
اشکم زودتر از کلامم بر چهره ام سرید.
- دوماه پیش دنیا اومد و مرد!

همدردی عمیقش سرمای درونم و نور زرد مریض را از دیوار سلول زدود.مرا به سالن سه بند ۲۰۹ برده بودند. "فردین" از دیدنم به وجد آمده بود. زندانبانان در آن عید نوروز به اجبار مرا به دیدار زنی برده بودند که انسان بزرگی بود. خیلی زود به هم اعتماد کردیم و او بعدها بهترین دوست زندگی ام شد.

فاطمه مدرسی تهرانی، "سیمین یا فردین"، متولد سال ١٣۲٧، فوق لیسانس رشته حسابداری، پیش از دستگیری در شرکت نفت شاغل بود. او نوه آیت‌الله مدرس تهرانی بود. فردین پیش از انقلاب از کادرهای برجسته سازمان مخفی نوید بود و پس از انقلاب در تشکیلات غیرعلنی حزب یکی از اعضا رهبری کمیته تهران و عضو مشاور کمیتهٴ مرکزی حزب تودهٴ ایران، بود.

در یورش دوم به حزب توده در سال ۱۳۶۲ او را همراه دختر (نازلی) و همسرش دستگیر کردند. بارها شکنجه شد. به طوری که حتی روی پاهایش جای تازیانه دیده می شد. لاغر و تکیده شده و از بیماری کلیه و ریه رنج می‌برد.

زمان دستگیری، دختر یک سال و نیمه اش به اجبار همراهش بود. اما بازجویان زندان سه هزار (۲)، علیرغم آن، همان روز اول فردین را برای شکنجه می برند و هنگام غروب با پاهای آش و لاش شده به سلول بر می گردانند.

"پاهام تا زانو خونی بود. خون حتی از لای پانسمان پام بیرون زده بود نازلی با دیدن پاهای خونینم وحشت زده به من چسبید. آن موقع یه چادر سفید سرم بود و می لنگیدم و نازلی رو این ور اون ور به دندون می کشیدم. توالت های زندان سه هزار با سلول فاصله زیادی داشت. هر دفعه می خواستم برم اونجا، باید با اون پاهای آش و لاش،. بچه وحشت زده را با خود می کشیدم. با همه درد و نگرانی می کوشیدم دنیای نازلی را با شادی بیامیزم . هر بار که مرا برای بازجویی می بردند، مدام این دغدعه را داشتم، نازلی چه میشه؟"

شکنجه فردین روزهای متوالی ادامه داشت. دخترک بعدها با دیدن هر پاسداری وحشت زده جیغ می کشید و همین امر سبب شد بعدها او در زندان نتواند نازلی را در هر ملاقات ببیند.

بازجویان زندان سه هزار تلاش زیادی برای درهم شکستن فردین نمودند تا منکر باورهایش شود. ولی موفق نشدند. فردین را بعد از مدتی از زندان سه هزار به سلول های ۲۰۹ اوین منتقل می کنند و شکنجه را در اوین ادامه می دهند. در این فاصله مادرش را از دست می دهد. روزی برایش از نبریدن و ایستادگی شگفت رحمان هاتفی (حیدر مرگان)، در زندان سه هزار، گفتم بی آنکه بدانم او را می شناسد! گریه اش مرا به سکوت واداشت، گفت:

- "رحمان هاتفی (۳) بهترین رفیقم بود. یارو یاور و همه کسم بود. بازجویان به من گفتن می خوان منو با رهبران حزب توده ایران رو‌به‌رو کنن، امتناع کردم. گفتم نمی خوام هیچ کدومشون رو ببینم، اما دلم می خواست رحمان رو می دیدم. توی اون لحظات سخت، فقط به او باور داشتم. گفتن اون هم مثل بقیه بریده. میاریمش که ببینی و اینقدر حماقت نکنی! یه روز منو بردن که با او رو به رو کنن، اما به جایش مهدی پرتوی(۴) را آوردند با من روبرو کردند. من حیدر را توی زندان ندیدم. پس..."

زمانی که برای بازجوئی صدایش می کردند گونه های تکیده اش بی رنگ تر و و دچار دل پیچه شدید می شد. هنگام لباس عوض کردن، لرزش دست هایش را می دیدم. این همه به خاطر این بود که مبادا او را هم، چون بقیه درهم بشکنند و به تلویزیون بیاورند. همیشه با نگرانی می گفت: "این ها می تونند آدمو درهم بشکنن و به مصاحبه وادار کنن." هر بار که بر می گشت از این که هنوز به آن ها نه گفته است خوشحال و راضی بود. پایبندی او به آرمانش در آن شرایط باورکردنی نبود و تا آخرین لحظات حیاتش ادامه داشت.

در مدتی که در سلول ۲۰۹ با هم بودیم، مسئولانه بی آنکه من متوجه باشم کوشید تا اطلاعات لازم برای زندگی در زندان را به من انتقال بدهد. طنز بسیار قوی داشت. هر چیزی می توانست علت خنده ما در آن سلول باشد. شمالی بودن من هم دستاویزی شده بود، برای بیرون آمدن از فضای سخت و خشن زندان. بعدها که او را در بند عمومی دیدم رفتارش با دیگران بویژه با دختران جوان بسیار خوب بود و این ناشی از شناخت او از محیط و از جوانان و نیازهایشان در زندان بود. برای ایجاد شادی تبحری درخور داشت و ارزش شادی در آن محیط را خوب می شناخت.

از آغاز کشتار تابستان ۱۳۶۷ هر چند وقت یکبار صدایش می زدند و ما وداع آخر را با او می کردیم و بارها این عمل تکرار شد. در این دوران گاهی یکماه در سلول انفرادی نگهش می داشتند و زمانی دو روز. چندین بار تنها ملاقاتی با همسرش داشت که از او می خواست برای زنده ماندن و ادامه حیات انزجار از حزب توده را بپذیرد.

این شرطی بود که بعد از کشتار تابستان ۶۷ برای زنده ماندنش گذاشته بودند. همسرش(۵) از جمله زندانیان زندان گوهردشت بود که به اجبار انزجار داده و از فردین هم می‌خواست که او نیز چنین کند و زنده بماند. او به ناچار به همسر عزیزش، پاسخ منفی می داد. او می بایست بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کند. انزجار از حزب توده‌ ایران یا مرگ و اعدام را. او می‌خواست زندگی را برگزیند، اما نه با دادن انزجار. چندین بار شرایط اعدام را برای او به نمایش گذاشتند اما هر بار او به آنها نه می گفت و پردرد با لبخند باز می گشت.

زمانی که ما را برای شکنجه نماز می بردند در حالیکه در چشمانش اشک جمع شده بود گفت: "از این می ترسم همه شما را سر به نیست کنند و من زنده باشم. می ترسم مرگ تک تک تان را شاهد باشم".

او فاجعه سال ۶۷ زندان ها را از طریق ملاقات با همسرش شنید و در عزای مرگ یارانش نشست و سرانجام نوبت خود او شد. در ششمین روز عید سال ۱۳۶۸ فردین را صدا کردند. بچه های کمون حزب توده و اکثریت، همه به سمت اطاقش آمدند. غم و غصه و درد در چهره ها پیدا بود.

اما فردین با چشم های غمگینش خندید و گفت: "ای وای بچه ها! من از روی شما خجالت می کشم که این طور مجبورین هر بار با من خداحافظی کنین". با تنی نحیف، با موهایی در عنفوان جوانی سپید، سرشار از شوق به زندگی و آزادی بی آنکه بخواهد قهرمان باشد، سربلند رفت. او دخترش، همسرش، کبوتر و کتاب و خانه و خیابان و همه را دوست داشت اما به خاطر عقیده اش از همه آنها دل برید.

فاطمه مدرسی تهرانی، تنها زن چپی بود که در سال ۱۳۶۸ گفته می شود با "حکم ویژه" اعدام شد. او که هرگاه برای بازجویی صدایش می‌کردند از شدت اضطراب دچار دل‌ پیچه می‌شد و می‌گفت: "دعا کن بتونم نه بگم." و تا آخر به آنها "نه" گفت. رفت و دیگر برنگشت.

بخش هایی از این نوشته برگرفته از کتاب" فراموشم مکن" است.

۱- همسرم علی رضا اسکندری (شاپور) در شامگاه ۵ مرداد سال ۱٣۶۷، روز بعد از درگیری مجاهدین با حکومت، (فروغ جاودان مجاهدین یا مرصاد...)، جزو اولین سری زندانیان اعدام شد.

۲- بند ۳۰۰۰ و یا زندان توحید (کمیته مشترک سابق ساواک و شهربانی)

۳- رحمان هاتفی (حیدر مهرگان)، نویسنده و شاعر، بنیانگذار گروه و نشریه آذرخش و نوید و سردبیر روزنامه کیهان، پیش از انقلاب، و نظریه پرداز و عضو هیئت سیاسی حزب توده ایران، پس از انقلاب بود. حیدر در سال ۶۲ در زندان سه هزار زیر شکنجه جان باخت.

۴- مهدی پرتوی: در جریان یورش دوم به ح.ت.ا، ۷ اردیبهشت ۶۲، دستگیر می شود ظاهرا وا دادن آسان او در زندان، موجب گمانه زنی هایی در مورد همکاری هایش با وزارت اطلاعات رژیم، پیش از دستگیری آخر و احتمالا، در جریان دستگیری اول، شده است، وی پس از آزادی از زندان(۱۳۷۰)، در "موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی"، به انتشار کتاب هایی علیه مارکسیسم و ح.ت.ا می پردازد.

۵- نیاز یعقوب شاهی. شاعر و نویسنده و همسر فاطمه مدرسی



Modaressi  Tehrani Fatemeh2 120129
منبع: بی بی سی

عکسی از تنها مرخصی فاطمه مدرس تهرانی در طول سالهای زندان

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۰

خطای دید

صبوری کنید تا بارگذاری شود





خطای دید
پیتر تامپسون استاد دانشگاه یورک، در سال ۱۹۸۰ عکس مارگارت تاچر-نخست وزیر وقت انگلیس- را دستکاری کرد و این پدیده را در آن اعمال کرد. این عکس به قدر مشهور شد که به دستکاریهای اینچنینی عکسها، اصطلاح پدیده یا اثر تاچر اطلاق شد.

درست کردن این عکسها، کار چندان مشکلی نیست. کافی است که عکس خودتان یا کس دیگر را تغییر جهت بدهید ولی قسمت لب و چشمها را تغییر جهت ندهید.

اما چرا این طور می شود؟ چرا مغز ما قسمت دهان و چشمها را مثل بقیه قسمتهای چهره پردازش نمی کند؟توضیحات مختلفی برای این پدیده وجود دارد ولی بهترین توجیه به شرح زیر است:

مغز ما به وسیله دو فرایند جداگانه اشیا را از هم تمیز می دهد. در فرایند اول، ما به اشیا به عنوان یک کل نگاه می کنیم و شیء مورد نظر را که میتواند چهره یک نفر باشد با نقشه ذهنی که از اشیا و چهره های دیگر داریم مقایسه می کنیم.

اما در فرایند دوم، مغز ما برای افتراق اشیایی مختلف از هم به جزئیات تمرکز می کند و مثلا روی بینی، لب یا چشمها تمرکز می کند.

از آنجا که ما به ندرت، عکسهای بالا پایین شده از چهره را می بینیم، مدلها و نقشه هایی از این طور عکسها را نداریم، در نتیجه فرایند اول به درستی عمل نمی کند و فرایند دوم تشخیص چهره، از انجا که روی جزئیات تمرکز دارد، چیز غیرطبیعی در عکس تشخیص نمی دهد و نمیتواند کشف کند که چشمها و لبها برعکس شده اند.

حقیقت این است که سیستم بینایی ما با دستگاههای اپتیک و رایانه ای ثبت و پردازش عکس تفاوت زیادی دارد. گاهی با شگقتی هنگامی که متوجه توهمات و خطاهای بینایی خودمان می شویم، تازه پی به این مطلب می بریم. اما این خطاها، جدا از جالب بودن به دانشمندان عصب شناس در فهم مکانیسم های پیچیده مغزمان کمک می کنند.

دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۰

نامه فتحعليشاه به سفير ممالک محروسه در اسلامبول

نامه فتحعليشاه به سفير ممالک محروسه در اسلامبول (اصل نامه در موزه سلطنتی است) يکی از مصداق های بارز خودشيفتگی تاريخی است که درزير می آيد: 


اول- برذمت تو لازم است که به درستی تحقيق کنی که وسعت ملک فرنگستان چقدر است و آيا کسی به نام پادشاه فرنگ وجود دارد يا نه در صورت وجود داشتن پايتختش کجاست. 

دوم- فرنگستان عبارت از چند ايل است؟ آيا شهر نشينند يا چادرنشين؟ خوانين و سرکردگان ايشان کيانند؟ 

سوم- درباب فرانسه غور رسی خوبی بکن و ببين فرانسه هم يکی از ايلات فرنگ است و يا گروهی ديگر است و ملکی ديگر دارد بناپارت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه مي داند کيست و چه کاره است. 

چهارم- درباب انگلستان تحقيق جداگانه و عليحده کن و ببين ايشان که در سايه ماهوت و پهلوی قلم تراش اين همه شهرت پيدا کرده اند از چه قماش به شمار مي روند و از چه قبيل قومند و آيا اينکه مي گويند در جزيرهای ساکنند و ييلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهی است راست است يا نه اگر راست باشد چطور مي شود در يک جزيره بنشينند و هندوستان را فتح کنند پس از آن در حل اين مسأله ديگر که در ايران اين همه به ذهن ما افتاده صرف مساعی و اقدام بنما و نيک بفهم که در ميان انگلستان و لندن چه نسبت است آيا لندن جزوی از انگلستان است يا انگلستان جزوی از لندن است. 

پنجم- به علم اليقين تحقيق کن که کمپانی هند شرقی که اين همه مورد بحث و گفتگو است با انگلستان چه رابطه ای دارد، آيا بنا به شهر اقوال عبارت است از يک پيرزن و باباعلی قول بعضهم مرکب از چند پيرزن و آيا راست است که مانند مرغوغيت باشد يعنی خداوند تاتاران زنده و جاويد است و او را مرگ نيست و يا اينکه فناناپذير است به يقين درباب اين دولت لايفهم اننگليزان با دقت تمام وارسی کن و بفهم که چگونه حکمرانی است و صورت حکمرانی او چگونه است. 

ششم- از روی قطع و يقين غوررسی در حالت ينگی دنيا کن. در اين باب سرمويی فرونگذار . 

هفتم- و بلکه آخر تاريخ فرنگستان را بنويس و در مقام تفحص و تجسس براين که اسلم شقوق و احسن طرق برای هدايت فرنگستان گمراه به شاه راه اسلام و بازداشتن ايشان از اکل ميته و لحم خنزير کدام است؟

خاکستری؛ خاطرات دختری ۴ ساله از اوین


بازجوی دیگر که به من نزدیک تر است: دخترم! این «عمو» رو می‌شناسی؟ بازجو عکسی را نشانم می‌دهد. «عمو» را می‌شناسم! یکی از هزاران «عمو» و «خاله» ایست که باید صدای‌شان می‌کردم «عمو» و «خاله» و از شانس، شب یا چند شب قبل از دستگیری این «عمو» خانه ما بوده است! به مادرم نگاه می‌کنم. سکوت و چشم بند، تنها دیالوگی است که بین ما برقرار است! من چهارساله:... نه، نمی‌شناسم! بعدها فهمیدم که خانه ما تحت مراقبت بوده و آنها می‌دانستند که آن «عموی» مذکور خانه ما بوده است و بعدها از پدرم شنیدم که در بازجویی ها به او گفته بودند که «دخترت از خودت تشکیلاتی‌تر است»!
 
هجوم رنگ ها مرا با خود می‌برد، گاهی خودم هم به حال این من چهار ساله اشک می‌ریزم.فکر می‌کردم، حرف نزدن از آن دوران خاکستری یعنی من نجات یافته ام! یعنی دوران خاکستری تمام شده است اما من چهارساله ای که جنگیدن را آموخت در آن دوران خاکستری، جنگیدن برای هر چیز بزرگ و کوچکی، با نوشتن این خاطرات سرکش شده است و رام نشدنی. من چهارساله، به خودم نزدیک شده است...نه! من امروز کسی نیست جز من چهارساله. و برای من این حقیقتی دردناک است!

یک. اوین، اتاق بازجویی:


اینجا همه چیز خاکستری است و هیچ رنگ قرمزی وجود ندارد. دوباره دختری را می‌بینم که از پایین به آدم‌های درون اتاق نگاه می‌کند، دو مرد و مادرش. باز مادرم چشم بند دارد و من نه! برای من صندلی نگذاشته اند! کنار میز ایستاده ام، جایی دقیقا بین مادرو بازجوها، جنب هم نمی‌خورم، فقط گاهی دست هایم را روی میز می‌گذارم و خودم را کمی می‌کشم بالا که بهتر ببینم. قدم از میز هم کوتاه تر است! ترسیده‌ام.

ترسم هم خاکستری است.

گفتگویی در جریان است که مادرم از آن قطعا خوشحال نیست.انگار وقتی صداها بلند می‌شود، کمی می‌لرزم! لرزشم هم خاکستری است. نمی‌دانم که چطور به یاد دارم، شاید بعدها شنیده‌ام از زبان مادرم، اما خودم فکر می‌کنم که این جمله ها را به یاد دارم.

یکی از بازجوها: مگه می‌شه که زنی از کار شوهرش خبر نداشته باشه؟

مادر: چرا نمی‌شه؟ مگه زن‌های شما خبر دارند که شما دارید اینجا چی کار می‌کنید؟

بازجو( جدی می‌شود و عصبانی): بلبل هم که هستی؟

بازجوی دیگر که به من نزدیک تر است: دخترم! این «عمو» رو می‌شناسی؟

بازجو عکسی را نشانم می‌دهد. «عمو» را می‌شناسم! یکی از هزاران «عمو» و «خاله» ایست که باید صدای‌شان می‌کردم «عمو» و «خاله» و از شانس، شب یا چند شب قبل از دستگیری این «عمو» خانه ما بوده است!

به مادرم نگاه می‌کنم. سکوت و چشم بند، تنها دیالوگی است که بین ما برقرار است!

من چهارساله:... نه، نمی‌شناسم!

بعدها فهمیدم که خانه ما تحت مراقبت بوده و آنها می‌دانستند که آن «عموی» مذکور خانه ما بوده است و بعدها از پدرم شنیدم که در بازجویی ها به او گفته بودند که « دخترت از خودت تشکیلاتی‌تر است»!

دو. اوین، مادر در اتاق بازجویی، من در حال بازی با زندان بان ها:

تصویر اول:در خاکستری و بزرگ زندان زنان را می‌زنند. من زودتر از خواهران زندانبان می‌دوم به سوی در، شاید منتظر مادرم هستم و شاید هم کلا فضولم! یکی از بازجوهاست انگار، که مرا هم می‌شناسد و با من سلام و خوش و بش گرمی هم می‌کند. روی پاهایش می‌نشیند تا هم قد من شود و به من می‌گوید که برایم میوه آورده است.

 
تصویر دوم: خودم را می‌بینم که به واقع دارد دولپی و دو دستی میوه‌های ریز قرمزی که یا گیلاس است و یا آلبالو را توی لپ هایش جا می‌دهد. فکر کنم فقط قورتشان می‌دادم و نمی‌جویدم اصلا!

تصویر سوم: در سلول هستیم. مادر برگشته و پریشان و عصبی است و گریه هم کرده است. من دارم بالا و پایین می‌پرم که ناگهان تمام میوه ها را بالا می‌آورم. تصویرهایم دوباره رنگ دار شد، قرمز! مادرم از همه جا بی خبر است و فکر می‌کند که من خون بالا آورده ام. جیغ می‌زند و غش می‌کند!

تصویر چهارم: مردی با روپوش سفید جلوی مادر و من در حرکت است. مادر حالش خوش نیست و زیر بغل مادرم را کسی نگرفته است. مادرم چشم بند دارد. من دست مادرم را گرفته‌ام و راهنماییش می‌کنم: اینجا باید پات رو بلند کنی! 

حواسم به مادرم هست اما به اطرافم هم هست. دوباره تصاویر خاکستری را رنگی قرمز فرا می‌گیرد.

پاهایی می‌بینم که یا قرمزند یا رنگی قرمز بر جای می‌گذارند. پاهایی که به سختی به زمین کشیده می‌شوند. مکث میان قدم ها، طولانی است.درد و زجر را حس می‌کنم، رنگش قرمز است! نگاهم بالاتر می‌آید. دستانی را می‌بینم که نرده ها را تکیه کرده و بدنی را که به دست ها تکیه کرده و متمایل است به سمت نرده ها. دست ها دارد به کمک نرده ها، بدن و پاها را می‌کشد. نگاهم باز هم بالاتر می‌رود....

باباااااااااااا

داد می‌زنم و می‌خواهم بدوم به طرفش. اما مادر چنان مرا می‌کشد که تقریبا پرت می‌شوم به سمت مادرم. 

مادر مرا می‌کشد به سمت بهداری زندان.

چشمان من اما به رنگ قرمز خیره مانده. پدر صدایم را نشنیده است!