سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

حجاب در ایران (به قلم و گردآوری علی آزادان)



بدون شک یکی از فراگیرترین مطالبات اجتماعی امروز جامعه ایران مساله ی پوشش اختیاری و آزادی حجاب است. متاسفانه هیچگاه یک نظرسنجی آماری قابل استناد و معتبر که نشانگر میزان موافقان و مخالفان آزادی پوشش در ایران باشد منتشر نشده است اما مشاهدات عینی و فردی گواه بر اهمیت پرداختن به این موضوع میباشد.

جدای از اینکه تا چه حد جامعه ی شهری - روستایی و مدرن - سنتی ایران در تقابل با یکدیگر در برخورداری از این حق از حقوق اولیه شهروندی قادر به تحمل و مدارا با یکدیگر هستند، اجباری بودن پوشش خود منجر به تغییرات رفتاری مشهودی در رفتار جامعه ی ایران بخصوص در دو دهه ی گذشته شده است. بطور مثال افزایش جراحی های زیبایی صورت یا رواج انواع مدهای لباس منطبق به عرف متداول فعلی جامعه ایران از آن دست هستند.

اما آیا به راستی غالب جامعه ایرانی پس از سه دهه فشار و سرکوب و محدودیت، در رویارویی با آزادی پوشش ظرفیت رفتارهای طبیعی و فارق از افراط و تفریط دارد؟ این خود یکی از تردیدهایی است که می تواند آزادی پوشش در ایران را در کوتاه مدت به معضلی اجتماعی بدل کند.

بسیاری از ایرانیان خارج از کشور هنوز هم در کشورهای آزاد نتوانسته اند یا نخواسته اند از چهارچوب و قیود متداول فرهنگی داخل ایران خارج شوند و بسیار دیده شده است که برای پوشش آزاد خود یا همسر خود در کنار دریا یا در استخرهای عمومی با دیدن یک ایرانی یا یک آشنا همچنان مردد و ناراحت خواهند بود. 
قم،قبل از انقلاب

این موضوع از نظر جامعه شناسی می تواند حائز اهمیت و قابل بررسی باشد که در جامعه ی داخل ایران در صورت آزادی پوشش برای زنان و مردان، مردم تا چه حد پذیرای این تغییر هستند و تا چه حد امکان مشکلات جدید در جامعه وجود خواهد داشت. برای گذار از این مرحله چقدر زمان لازم است و چه آموزشها و کنترلهایی از سوی نهادهای حکومتی-اجتماعی لازم است. آیا صرف بازگشت حق انتخاب در پوشش می تواند سلامت اجتماعی ایجاد کند یا خود مزید بر مشکلات جامعه خواهد شد؟

پوشش زنان در ایران باستان هم بنا به شرایط متعددی همیشه سبک و اسلوب خاصی داشته‌است. بررسی‌ها نشان می‌دهد که پوشش تمام بدن در دوره‌های مختلف تاریخی چه نزد زنان و چه نزد مردان در ایران یک حقیقت بوده‌است و به هیچ وجه ایرانیان در برهنگی به سر نمی برده‌اند. اما این را بایستی در نظر داشت که پوشش کامل و آراسته همراه با تزیینات زنان در ایران، با پوشش چادر سیاه اسلامی بسیار متفاوت بود.

برخی معتقد هستند که این پوشش کامل و آراسته به نوعی ریشه به وجود آمدن حجاب در دنیا است. به هر حال آنچه مسلم است وجود پوشش کامل برای زنان در فرهنگ ایرانی ماقبل اسلام نیز وجود داشته است.
هر چند کوروش نیکنام دارای دکترای فلسفه زرتشت در پاسخ به این سوال که "آیا در اوستا قانون حجاب برای زن وجود دارد" پاسخ می دهد:زن و مرد در تاریخ ایران باستان همواره با پوشش مناسب و زیبا در کنار یکدیگر زندگی کرده‌اند و این قانونی در اوستا نیست.
وی می افزاید واژه حجاب در فرهنگ واژگان پارسی نیست، اگر پرسش شما در مورد پوشش بانوان است. در ایران باستان زنان ومردان را هیچگاه برهنه نمی‌بینیم، نسبت به محل زندگی، آب وهوا وشیوه کار و زندگی هر شهر و روستا پوشش‌های گوناگونی وجود داشته که نمونه آن را هم اکنون در پوشش زنان گیلکی، مازندرانی، کرد، لر، بلوچ، بختیاری، اقوام دیگر و زرتشتیان مشاهده می‌کنیم. از ویژگی‌هایی که در اینگونه پوشش‌ها به شکل یکسان وجود دارد دو چیز است، نخست اینکه این پوشش‌ها با رنگ‌های طبیعت همگون است یعنی رنگ‌های سرخ، سبز، ارغوانی، زرد ودیگر زنگ‌ها در پوشش آنان بوده وکمتر از رنگ‌های تیره به ویژه سیاه استفاده می شده چون باور داشتند رنگ‌های کبود، افسردگی آور وغم انگیز است. دوم اینکه در همه پوشش‌ها دستان زن و مرد برای انجام کارها به ویژه برای کشاورزی آزاد بود، نمونه پوشش‌ها را در اقوام لر، کرد، بلوچ، گیلکی و... می توان یافت.

اما ویل دورانت معتقد است نقش پوشش و حجاب زنان در ایران باستان چنان برجسته‌است که می‌توان ایران را منشاء اصلی پراکندن حجاب در جهان دانست. دانشنامه ی لاروس نیز به وجود حجاب زنان در ایران باستان اشاره می‌کند. برای نمونه در جنگ‌ها بانوان مبارز ایرانی پوششی همچون مردان می‌پوشیدند که گواه این سخن جنگ سهراب با گردآفرید است که تا زمانی که کلاهخود از سر گردآفرید نیفتاده‌بود، سهراب به زن بودن او پی نبرده بود. زرتشت نیز در کتاب یسنا بر عفت سرشتین در کنار پوشش ظاهری پافشاری کرده‌است. بر پایهٔ آنچه موبد "رستم شهرزادی" گفته‌است، پوشش زن باید به گونه‌ای باشد که حتا یک تار موی او نیز آشکار نگردد. در خرده اوستا، چنین آمده‌است: "همگان نامی ز تو بر گوییم و همگان سر خود را می‌پوشیم و آن گاه به درگاه دادار اهورمزدا نماز می‌کنیم"

در کتاب دینی زرتشتیان اوستا و گات‌ها لباس یا کیفیت خاصی برای حجاب زنان واجب نشده‌است و قانون نامه‌ای وجود ندارد که زرتشتیان را ملزم به پوشانیدن سر و موی خود کند.

حجاب یا پوشش یکی از احکام اسلامی است که برای پوشش مردان و زنان وضع شده‌است. آن‌چه امروزه به عنوان حجاب در کاربرد عام مصطلح است، پوشاندن مو (به طور خاص) و سایر اعضای بدن به جز صورت و دو دست (و گاهی دو پا) توسط زنان مسلمان غیر برده در برابر مردانی است که طبق شریعت اسلامی نامحرم شمرده می‌شوند. حجاب امروزه به یکی از نمادهای بسیاری از جوامع اسلامی تبدیل شده و در برخی کشورها از جمله ایران رعایت آن در مکان‌های عمومی برای همه‌ی زنان (با هر اعتقاد دینی) اجباری است.

گاه حکومت‌های اسلامی رعایت حجاب را در کشور خود اجباری اعلام کرده‌اند. در این زمینه می‌توان به عربستان سعودی، ایران، سومالی اشاره نمود.

دریای شمال

بعدازانقلاب ایران، نظام تازه‌ تاسیس جمهوری اسلامی با اجباری‌شدن حجاب، مخالفت برخی صاحب‌نظران را برانگیخت. برای نمونه محمود طالقانی پس از اعلام اجباری شدن پوشش سر برای زنان در ادارات دولتی توسط روح‌الله خمینی به موضع‌گیری علیه آن پرداخت. روزنامهٔ اطلاعات به نقل از وی در شماره ۲۰ اسفند ۱۳۵۷ نوشت:
"حتی برای زن های مسلمان هم در حجاب اجباری نیست چه برسد به اقلیت های مذهبی...ما نمی گوییم زنها به ادارات نروند و هیچ کس هم نمی‌گوید...زنان عضو فعال اجتماع ما هستند...اسلام و قرآن و مراجع دین میخواهند شخصیت زن حفظ شود. هیچ اجباری هم در کار نیست. مگر در دهات ما از صدر اسلام تا کنون زنان ما چگونه زندگی می‌کردند؟ مگر چادر می پوشیدند؟...کی در این راهپیمایی ها زنان ما را مجبور کرده که با حجاب یا بی حجاب بیایند؟ این ها خودشان احساس مسئولیت کردند. اما حالا اینکه روسری سر کنند یا نکنند باز هم هیچکس در آن اجباری نکرده است."

هرچند موافقان حجاب اجباری در آن دوران با توسل به دلایل و برهان‌هایی موافقت خود را با «اجباری‌کردن حجاب» اعلام می‌کردند. نهایتا حجاب در ایران اجباری گشت و به اعتراض زنان توسط افراد لباس شخصی و طرفداران حجاب حمله شد . از سال ۱۳۵۷طبق دستور آقای خمینی از ورود زنان بدون حجاب به ادارات دولتی ممنوع شد و درسال ۱۳۶۳ با تصویب قانون مجازات اسلامی در مجلس شورای اسلامی ایران عدم رعایت حجاب در معابر عمومی موجب حکم حد شرعی ۷۲ ضربه جاری شد. گاه افراد بدحجاب دستگیر به جریمه نقدی محکوم شدند.

البته بسیاری از روشنفکران دینی از جمله محسن کدیور نگاهی دیگر به مساله حجاب دارند.

از سوی دیگر کشف حجاب در ایران که آن نیز گونه ای دیگر از اجبار در پوشش بود، به بخشی از تاریخ ایران در دوران رضاشاه پهلوی گفته می‌شود که بنابر آن، زنان و دختران ایرانی از استفاده از چادر، روبنده و روسری منع شدند. نخستین نشانه‌های کشف حجاب را می‌توان در دربار ناصرالدین شاه قاجار و در محافل روشنفکری یافت، ولی رسمیت پیدا کردن آن به دوره حکومت رضا شاه باز می‌گردد.

در دوران قاجار، مسافرت‌های شاه به اروپا و مشاهداتش از وضعیت پوشش زنان اروپایی در دربار تأثیر به سزایی داشت. به تدریج موضوع "کشف حجاب" در قالب تجدد خواهی به محافل روشنفکری و اشعار شعرا نفوذ کرد و درمطبوعات منعکس شد.

اولین زنی که در ایران کشف حجاب کرد زرّین تاج ملقب به طاهره و قره العین بود. تا زمان کشف حجاب و شروع تغییرات پر دامنه مدرنیسم رضاشاهی ، نمونه‌ای یافت نمی‌شود که زنان ایرانی و حتی بانوان درباری ، سر برهنه و بی حجاب در ملأ عام ظاهر شوند مگر یک زن! قره العین زنی بود که او را تا قبل از گرایش به سید علی محمد باب، به عالمه و فاضله و شاعره بودن می‌ستودند. اودر خانواده‌ای روحانی به دنیا آمد و دختر ملا محمّد صالح مجتهد قزوینی است، در شهر قزوین در سنه ۱۳۲۰ ه. ق متولد شد.

برخلاف تصور بسیاری رضا شاه قانون کشف حجاب را یکباره صادر نکرد. همچنین کشف حجاب در ترکیه که رضا شاه به پیروی از آتاتورک قصد اقدامات مشابه در ایران داشت، بصورت اختیاری بود و نه اجباری.کشف حجاب در ترکیه اختیاری بود و علاوه بر آن آتاتورک فعالیت‌های برنامه‌ریزی شده و تبلیغات محتاطانه‌ای برای تشویق زنان به برداشتن حجاب اجرا می‌کرد. مثلا می‌گفت:
خودتان را به جهان نشان دهید و رودررو به جهان بنگرید.

اما رضاخان این کار را عملا با دیکتاتوری و زور انجام داد و به طور ناگهانی حق انتخاب را از زنان گرفت و هیچ روند جامعه‌پسندی برای این کار طی نشد. بخشی از زنان که مسن‌تر و مذهبی تر بودند و احساس برهنگی می‌کردند عملاً در خانه محبوس شدند. 

نخستین شایعات پیرامون قانون جدید، هنگامی پخش شد که رضاشاه تحت تاثیر اصلاحات دموکراتیک در افغانستان قرار گرفته بود و امان‌الله خان و ملکه ثریا، شاه و ملکه افغانستان در سال ۱۳۰۸ به ایران آمدند. ملکه افغانستان بی‌حجاب بود و جنجالی در میان روحانیون ایران برانگیخت. آنان از رضاشاه خواستند ملکه افغانستان را در ایران مجبور به داشتن حجاب کند اما رضاشاه که شیفته این چنین پوشش گشته بود نپذیرفت. در همین زمان شایعاتی درباره تصویب قانون منع حجاب پخش شد. رضا شاه پس از تنها سفر خارجی‌اش به ترکیه در ۱۲ خرداد ۱۳۱۳، تحت تأثیر اقدامات غرب‌گرایانه آتاتورک قرار گرفت. در این دوره نیز شایعاتی درباره ممنوعیت حجاب در مدرسه‌های دخترانه پخش شد، ولی قانونی در این راستا تصویب نشد. 

رضا شاه ترجیح می‌داد که مردم لباس متحدالشکل بپوشند، مردان کلاه پهلوی به سر گذارند و نسبت به تقیدات دینی در زمینه حجاب سستی نشان دهند. رضا شاه که شدیداً تحت تأثیر بی‌حجابی زنان ترکیه قرار گرفته بود، این مسئله را پس از یک سال از گذشت سفر به ترکیه در آذر ۱۳۱۴ به محمود جم «رئیس‌الوزرا» چنین بازگو کرد:
نزدیک دو سال است که این موضوع سخت فکر مرا به خود مشغول داشته‌است، خصوصاً از وقتی که به ترکیه رفتم و زن‌های آنها را دیدم که «پیچه» و «حجاب» را دور انداخته و دوش به دوش مردهایشان در کارهای مملکت به آنها کمک می‌کنند، دیگر از هر چه زن چادری است بدم آمده‌است. اصلاً چادر و چاقچور دشمن ترقی و پیشرفت مردم است. درست حکم یک دمل را پیدا کرده که باید با احتیاط به آن نیشتر زد و از بینش برد.

از این رو بخشنامهٔ کشف حجاب جهت تصویب رضاشاه در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۱۴ از طرف رئیس‌الوزرا به دربار فرستاده شد تا در آغاز دی‌ماه فرمان اجرای غیر رسمی قانون کشف حجاب به تمام ولایات ایران ارسال گردد. رضا شاه در ۱۷ دی سال ۱۳۱۴ طی جشن فارغ‌التحصیلی دختران بی‌حجاب در دانشسرای مقدماتی رسماً بر کشف حجاب تاکید کرد.

در سال ۱۳۲۰ که رضاشاه ایران را ترک کرد اجرای قانون کشف حجاب سریعا فراموش شد. وزارت فرهنگ حکم داد از ورود زنان باحجاب به دانشگاه جلوگیری شود و معلمان زن مدرسه‌ها و استادان زن دانشگاه‌ها مجبور شدند بی حجاب به کلاس درس بروند. در تهران و سایر شهرها دختران دانش‌آموز و زنان به خاطر نداشتن حجاب مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.

Bottom of Form


 تیم پرسپولیس

 دانشکده پرستاری دانشگاه تهران

دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۱

سه قبر غریب در پارک زرگنده که ویران شدند

لینک در بالاترین


یک صبح خیلی زود، در هنگامه جنگ تاریکی و روشنائی در آسمان، روی زمین، در گوشه ای از شهر تهران، یعنی در "زرگنده" سینه چند قبر را شتابزده گشودند و استخوان های باقی مانده در آنها را به همراه سنگ قبرهائی که روی این استخوان ها بودند بردند! 

احمدی نژاد تازه شهردار تهران شده بود و بهانه شکافتن آن چند قبر، وسعت محوطه امام زاده اسماعیل و تبدیل آن به تفرجگاه (پارک) بود. کس خبر نشد، آن استخوان ها که از زیر خاک بیرون کشیده شد، باقی مانده پیکرهای چه کسانیست! اما احمدی نژاد و شبکه ای که شهرداری تهران را قبضه کرده و تمرین ریاست جمهوری می کردند می دانستند آن استخوان ها متعلق به چه کسانی است!

استخوان حاج میرزا یحیی دولت آبادی، محمود نریمان و صدیقه دولت آبادی از زیر خاک بیرون کشیده شد. کجا بردند؟ آن استخوان ها و سنگ قبرها را بردند و ریختند به دره جاجرود! رودی که روزگاری رودخانه بود و حالا دره ای خشک!

سنگ سیاه روی استخوان های صدیقه دولت آبادی آنقدر سنگین بود که نتوانستند تا پیش از روشن شدن هوا، آن را هم برده و در جاجرود بیاندازند. سنگ در گوشه ای از محوطه پارک زرگنده باقی ماند و هنوز هم هست! گرچه تمام اشعار و نوشته های روی آن را تراشیدند و پاک کردند. و حالا این سنگ قبر سکوئی است برای بازی بچه هائی که نمی دانند آن سنگ از روی سینه چه کسی کنار زده شده است.

محوطه را چنان پاک کردند تا بلکه بخشی از تاریخ مشروطه و ملت، تاریخ جنبش زنان ایران و تاریخ جنبش ملی دوران مصدق از آن پاک شود.

و حالا، بنای تازه ای در میانه پارک زرگنده از زمین روئید است که نامش قبر ۵ شهید جنگ است! جنگ ایران و عراق.بنای یادبودی برای قربانیان جنگ با عراق هیچ اشکالی ندارد، البته به شرط آن که قصد تبلیغ جنگ و مرگ نداشته باشند؛ اما چرا استخوان های یحیی دولت آبادی و نریمان و صدیقه دولت آبادی باید از دل خاک بیرون کشیده شده و به جاجرود ریخته می شد؟


سنگ قبر اول

یحیی دولت آبادی روحانی نواندیش و ادیبی بود که شکافتن قبرش نوعی انتقام بود و تلاش برای آن که کس نداند او که بود؟ و درکجا به خاک سپرده شد؟

حاج میرزا یحیی دولت آبادی از روحانیون مشروطه خواه بود. زاده اصفهان و از روحانیون با سواد دوران، که علاوه بر فارسی و عربی، به زبان فرانسه نیز مسلط بود و فرهنگ غرب را می‌شناخت. شیفته دمکراسی بود. در سال ۱۳۰۹ از اصفهان به تهران آمد و دو مدرسه "سادات" و "ادب" را بنیان نهاد. بعد از استبداد صغیر و خلع محمدعلی شاه که فرمان به توپ بستن مجلس مشروطه را داده بود، انتخابات دوره دوم برگزاری شد و یحیی دولت آبادی از طرف مردم کرمان به مجلس رفت. در جنگ اول که عده ای از رجال کشور مهاجرت کردند، او نیز به مهاجرت رفت.

در دوره پنجم مجلس بار دیگر از کرمان نماینده مجلس شد. در همین مجلس از جمله پنج نماینده ای بود که با انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی، از بیم پا گرفتن استبدادی تازه مخالفت کرد. سالها در اروپا اقامت داشت و سرانجام خاطرات سیاسی و اجتماعی خود را تحت عنوان "حیات یحیی" نوشت که پس از درگذشتش در چهار جلد منتشر شد. دولت آبادی در تمام مدتی که در اروپا می‌زیست سرپرستی محصلین ایرانی آن دوران را از جانب وزارت فرهنگ وقت برعهده داشت.

شرح احوال قائم مقام، صدراعظم اصلاح طلب و مراد امیرکبیر و همچنین شرح احوال میرزاتقی خان امیرکبیر را نوشت. چهار جلد کتاب "حیات یحیی" تاریخ سیاسی ایران از ابتدای مشروطیت تا انقراض قاجاریه است و نکات بسیار مهم و جالب و منتشر نشده ای را او در این خاطرات نوشت.


سنگ قبر دوم

سنگ دیگری که از جا کندند و سینه قبر زیر آن را شکافتند تا استخوان ها را بیرون کشیده و به جاجرود بریزند متعلق به محمود نریمان بود. 

دکترمحمود نریمان از برجسته ترین یاران و وزیران و همکاران دکتر مصدق بود و شاید یگانه وزیری که شانه به شانه دکتر فاطمی با دربار شاه سر آشتی نداشت و با ارتجاع نیز کنار نیآمد. روز ۲۸مرداد خود را به خانه مصدق رساند و از او خواست تا جلوی کودتا بایستد و مردم را به مقاومت دعوت کند. سه روز پیش از آن، یعنی کودتای اول در ۲۵ مرداد همان سال، نریمان یگانه یار و غمخوار دکتر مصدق بود که از او خواست تا سریعا دادگاه صحرائی  تشکیل داده و سرهنگ نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی و همراهانش را که برای حکم خلع مصدق به خانه او مراجعه و بازداشت شده بودند را محاکمه کند. مصدق تعلل کرد و نریمان تا زنده بود بر این تعلل افسوس خورد. او برای مدتی شهرداری تهران و وزیر دارائی بود و همه آنها که تاریخ جنبش ملی را خوانده اند و یا ناظر بوده اند می دانند که او پاک ترین و از صادق ترین یاران مصدق بود و زمانی که مرد، هنوز اجاره نشین بود و خانه ای از خویش نداشت.
از راست: محمود نریمان (وزیر دارایی)، علی هیأت (وزیر دادگستری)، عیسی ضیاء‌ظریفی، یوسف صفاری (مشار اعظم)(وزیر پست و تلگراف و تلفن)، سیدنعمت‌الله توکلی، آزاد، محصصی و ناشناس(باغ ملی لاهیجان)

 دو دوره نماینده مجلس شد. در دوران جنبش ملی. و روزی که چنگ انداختن و گریبان "سیدمهدی میراشرافی" را در مجلس گرفت، فریاد زد: این پدر سوخته انگلیسی عامل است! ماموریت دارد برای بهم زدن میانه مصدق و کاشانی. و روز ۲۸ مرداد، آن که اعلامیه پیروزی کودتا را از رادیو تهران خواند، همین میراشرافی صاحب امتیاز و سردبیر روزنامه "آتش" بود. چیزی شبیه کیهان امروز در جمهوری اسلامی. میراشرافی تا انقلاب ۵۷ یک رکن نظام کودتای ۲۸مرداد در اصفهان بود.

میراشرافی پس از انقلاب دستگیر شد و به حکم حجت الاسلام جوانی بنام "فتح ا...امید نجف آبادی" که از مقلدان آیت الله منتظری بود اعدام شد و البته خود نجف آبادی را بعدها، در همین جمهوری اسلامی اعدام کردند!

فتح ا... امید نجف آبادی،یادبود حقوق بشر


محمود نریمان در سال ۱۳۴۰ دریک اتاق محقر در خیابان سلسبیل تهران و درنهایت فقر چشم بر جهان فرو بست.
روی قبر او شهرداری احمدی نژاد حجره ای بنا کرد که در آن کتاب های مذهبی می فروشند. این حجره یک متر در نیم متر است و به اندازه قبر خالی شده از استخوان نریمان. نام و خاطره او نیز باید از یادها برود. این است سیاست حاکم و در حیرتم که برخی چهره‌های قدیمی ملیون که در داخل کشور زندگی می‌کنند، چرا بانگی به اعتراض بلند نکردند و اگر خبر نداشته و ندارند، چرا‌ بی‌خبر بوده اند و هستند؟
...اما، سرگذشت قبر سوم

آی مردم!آنها که به پارک زرگنده می روید و قدم می زنید!آن که سنگ قبر پاک شده از نوشته که در گوشه ای از پاک افتاده و محل بازی بچه هاست، سنگ قبر صدیقه دولت آبادی است.چرا نباید فریاد زد و گفت تا بقیه بدانند؟

صدیقه دولت آبادی وصیت کرده بوده، بعد از مرگ در کنار برادرش "یحیی دولت آبادی" به خاک سپرده شود. از برجسته ترین زنان انقلاب مشروطه و جنبش زنان ایران بود. بنیانگذار انجمن مشروطه خواهانه و انجمن مخدرات وطن بود. نشریه "زبان زنان" را درباره حقوق زنان منتشر کرد.

سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در اصفهان به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا هادی دولت آبادی از روحانیان روشنفکر زمان خود بود. دارالفنون را تمام کرد و در سال ۱۲۹۶ شمسی نخستین و یا یکی از نخستین مدارس دخترانه تا سن ۱۴ سال، بنام «مکتب شرعیات» را تاسیس شد و به جرم تاسیس همین مدرسه مدتی زندانی و مدرسه بسته شد.

بارها به خاطر فعالیت هایش به نظمیه فراخوانده شد. یکبار رئیس نظمیه به او گفته بود: «خانم شما صد سال زود به دنیا آمده ای»صدیقه دولت آبادی پاسخ داده بود: "آقا من صد سال دیر متولد شده ام، اگر زودتر به دنیا آمده بودم نمی گذاشتم زنان چنین خوار و خفیف و در زنجیر شما اسیر باشند."

صدیقه دولت آبادی در سال ۱۳۴۰ در سن ۸۰ سالگی در تهران چشم از جهان فرو بست. در سال ۱۲۹۸ برای آشنا کردن زنان با حق تحصیل، حق استقلال اقتصادی و داشتن حقوق خانوادگی اولین نشریه "حقوق زنان"و سپس نشریه "زبان زنان" را تاسیس کرد و مباحث مربوط به مقابله با چادر و حجاب اجباری برای اولین بار در نشریاتی که او تاسیس کرده بود آغاز شد. در سال ۱۳۰۰ انجمن " کارزار علیه استفاده از کالاهای خارجی" را در تهران راه اندازی کرد.

در سال ۱۳۰۱ به آلمان رفت و در کنگره بین المللی زنان در برلین شرکت کرد. او اولین زن ایرانی بود که در یک کنگره بین المللی به نمایندگی از زنان ایران حاضر شد و سخنرانی کرد.

سنگ قبر او را پاک کردند و استخوان هایش را به جاجرود ریختند  تا زنان ایران جان کوشی امثال او را برای ابتدائی ترین حقوقی که ارتجاع مذهبی و استبداد حکومتی از آنها سلب کرده و می کند،ندانند و یا فراموش کنند.

و چه قصه درازی است قصه ذهن کور و چشم هیز ارتجاع!

دوستی نازنین، همین روزها سری به پارک زرگنده زد و چند خطی را برایم به ارمغان آورد:چند تا عکس با دردسر زیاد و البته با کمک پیرمردانی که در پارک قدم می زدند گرفتم. همه شان از جوان های قدیمی محل بودند و شاید بدلیل همین حق آب و گل بود که متولی امام زاده و نگهبان پارک بالاخره کوتاه آمد و اجازه داد عکس بگیرم. نمیدانم چرا عکس گرفتن از قبر هم امنیتی شده و هر نگهبانی در هر گوشه ای که به نگهبانی اش استخدام کرده اند احساس حراستی و امنیتی بهش دست می دهد. گفتم عکس را برای پروژه دانشگاهی ام می خواهم و بدون عکس پروژه ام ناقص است. سرانجام به این شرط که تنها چند عکس می گیرم و فوری از پارک خارج می شوم تسلیم شد. یعنی همان عکس بارگاه ۵ قربانی جنگ و سنگ قبر صدیقه دولت آبادی. یعنی تخته سنگی به رنگ دل سیاه ستیزه جویان با تاریخ ایران که گوشه ای دور افتاده از پارک که محل جمع آوری وسایل از کار افتاده و بازی بچه ها بود. ته مانده های قدیمی سیگار ها را از روی سنگ پاک کردم و عکس را گرفتم.

یکی از همان پیر مردهای نازنینی که واسطه من و متولی؛ یا نگهبان پارک شد وچند سالی هم در زندان های پهلوی بوده گفت:فردای روی که بلدوزر انداختند و قبرها را شکافتند، برای قدم زدن به پارک آمدم. وقتی رسیدم که دیگر نه از تاک نشان مانده بود و نه از "تاک نشان"،من خانم دولت آبادی را ندیده بودم. برادرش را هم ندیده بودم، اما آقای نریمان را می شناختم. روزی که اینجا دفنش می کردند حاضر بودم. او را در ضلع شمال غربی امامزاده، غریبانه دفن کردند. غلامرضا تختی با یک عده دانشجو تابوت را تا بالای قبر آورده بودند.