شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۰

نوزدهمین روز اعتصاب مهدی خزعلی


سلام

همیشه وقتی اتهام های واهی زیادی به دکتر زده می شد،نزدیکان بر می آشفتند ولی دکتر با لبخند همیشگی خود اونها رو آروم می کرد و توصیه می کرد آنهایی که اینچنین بر من می تازند تقصیری ندارند،این گناه کسانی هست که با درج این دروغ ها این اشخاص رو تحریک می کنن که چنین بنویسند.

دکتر آقا زاده بود ولی به قول خودش فقط یه بار با ماشین و محافظ رفت مدرسه ولی اونقدر براش مشمئز کننده بود که فرداش با دوچرخه و به تنهایی می رفت .زمان جنگ که خیلی از آقازاده ها کار اقتصادی و ریاست می کردند یا مثلا مشغول تحصیل بودند در دو سنگر جنگید،هم جبهه ی جنگ و هم مدرسه،و از هر دو سربلند بیرون آمد.هیچگاه مرفه زندگی نکرد،یه سمند مدل 6،7 سال پیش، منزلی در مرکز شهر ،خانواده ی ای سبز و بی آلایش،ساده و بی تکلف زندگی می کند.با جدیت درس خواند و متخصص چشم شد و انتشارات حیان و ابا صالح را تاسیس کرد تا به جامعه ی پزشکی خدمت کند،بارها ناشر نمونه ی پزشکی شناخته شد،او می خواست مستقل باشد و نون بازوی خود را بخورد در حالیکه می توانست از رانت قدرت و حاشیه ی امنیتی پدرش بهره ها ببرد.

دو سال هست اجازه ی برپایی غرفه در نمایشگاه کتاب را به او نمی دهند،به قول خودش به توصیه ی "نزدیکان" می خواهند او را "له" کنند،او را در محاصره ی اقتصادی قرار داده اند،تحت فشارهای بی حصر خانوادگی و امنیتی و ....می خواهند او را بشکنند،اگر مدارا کند و اعلام برائت از موسوی و کروبی کند زندگی شیرینی در انتظارش خواهد بود ولی او مردانه ایستاده و در کنار مردم بودن رو به اون زندگی بی دغدغه و شیرین ترجیح داده است.

در پاسخ یکی از دوستدارانش که از او خواسته بود مطلب صریحی در وبسایتش ننویسد که خدای نکرده بازداشت نشود پاسخ داده بود:

یکی از همولایتی ها به خواستگاری رفت، پشت در خانه عروس، مادر به داماد گفت: " پشت آیفون گفتند کیه نگی مویوم!  بگو من هستم! "
گفت: " وقتی در رو  وا کُنه می بینه که مویوم!"
باشه، حرفی نیست، نسخه شما را اجرا می کنم، اما وقتی در انفرادی رو وا موکونه، می بیننه که مویوم!


پدرش از او برائت جسته،برادر،خواهر،باجناق ها و .... او را ترک کرده اند،اما او نگاه به افقی دور دست دارد،او درد آزادی و استقلال و سربلندی ایران را دارد.هرگاه توی کوچه و خیابون مردم با او مواجه می شوند شیفته لبخند و متانت دکتر میشوند و ناخودآگاه احساس می کنند سال ها او را می شناسند و راحت با او درد دل می کنند و خالی میشوند.

امروز بیستمین روزی هست که مهدی خزعلی در اعتراض به بازداشت غیر قانونی خود در اعتصاب غذای خشک به سر می برد.خانواده ی دکتر می گفتن بیش از ده کیلو وزن کم کرده و چهره ای زرد و تکیده پیدا کرده اما مثل همیشه لبخند شیرین و زیباش از روی لبانش جدا نمیشه.

این گوشه ی از هجمه هایی هست که به دکتر شده است:

مهدی خزعلی که امروزه قیافه مظلوم به خود می‌گیرد و خود را مدافع حقوق ملت می‌نامد دستی‌ تا مفراق آلوده به خون و فساد دارد که شاید از دیدگاه بسیاری هنوز پنهان است ، فقط برای شروع بخشی از کتاب دکتر علیرضا نوری‌زاده در مورد قتل‌های زنجیره‌ای را اینجا نقل قول می‌کنم که در سال ۲۰۰۰ به چاپ رسیده است تا ارتباط این شخص را با حسین بازجو ، فلاحیان و سعید امامی ببینید ، امیدوارم اگر کسی‌ از دوستان ایشان اگر این مطلب را میبینند پاسخی قانع کننده بدهند.

امید است مهدی خزعلی به سوالات زیر پاسخ دهد:

1:نقش سعید امامی ، حسین شریعتمداری و حسین پناه در موسسه حیان چه بود؟
2:نقش شما در تهیه برنامه هویت از صدا و سیما چه بود؟
3:نقش شما در گروه فداییان اسلام ناب محمدی و به طور خاص قتل مرحوم پیروز دوانی چیست؟
4:نقش شما در بولتن محرمانه وزارت اطلاعات چیست؟
5:چقدر بودجه از وزارت اطلاعات ، دفتر رهبری و بنیاد مستضعفان برای موسسه حیان دریافت کردید؟
6:نقش شما در تاراج معادن خاک سرخ جریزه هرمز و همکاری با شخص علی‌ فلاحیان در این زمینه چیست؟

.
.

   :1
نقش سعید امامی ، حسین شریعتمداری و حسین پناه در موسسه حیان چه بود؟

  :5
چقدر بودجه از وزارت اطلاعات ، دفتر رهبری و بنیاد مستضعفان برای موسسه حیان دریافت کردید؟

ج :  "موسسه حیان" - که یک انتشارات خصوصی کتب پزشکی است - را از یک زیر پله در دوران دانشجویی ( انترنی)شروع کردم و سپس یک طبقه در کوچه عبدی نژاد اجاره کردم، از هیچ منبعی کمک نگرفتم ، ازهیچ ارگان دولتی ریالی دریافت نکردم و وامدار هیچ فرد یا نهادی نیستم، این سه نفرهیچ ارتباطی با حیان نداشته وندارند، مرابا تبار" حسین بازجو "و "سعیدامامی "چه کار؟ شریعتمداری همان کسی است که بارها از پدر اعلام برائت مرا می خواست ، من از افکار و دین او اعلام برائت می کنم و قاطعانه اعلام می کنم حتی یک لحظه با او و امثال او همراه و همگام و همکار نبوده ام. من کیهان را روزنامه نمی دانم، بهتر است آنرا شبنامه بنامیم. جریده ای هتاک و دروغگو که از بیت المال مسلمین ارتزاق می کند.

  :2
نقش شما در تهیه برنامه هویت از صدا و سیما چه بود؟

ج:  من هیچ نقشی در برنامه تلویزیونی هویت نداشم، اما آن برنامه را بصورت مکتوب منتشر کردم تا سندی  در تاریخ بماند،  و بارها اعلام آمادگی کردم تا پاسخ  کسانی که در برنامه هویت نامی از آنها رفته است - و امکان پاسخ در صدا و سیما به آنها داده نشده است - را در کتاب هویت 2 منتشر کنم، اما هیچ پاسخی دریافت نکردم، جالب است بدانید که افرادی مثل هوشنگ گلشیری با انتشار کتاب موافق بودند و کسانی مثل علی لاریجانی (رئیس سابق صدا و سیما)علیه من شکایت به دادگاه بردند، و تنها خواسته لاریجانی این بود که از ادامه انتشار کتاب خودداری کنم. باز وکیل شوخ طبع من در محضر دادگاه از وکیل لاریجانی - که نابینا بود - پرسید:" آقای قاضی از وکیل شاکی بپرسید، آیا فیلم هویت را دیده است؟" معلوم است که ندیده است!! و قاضی تذکر داد: " آقای وکیل شوخی نکنید" من بر آن بودم که هویت 2 را به بررسی هویت مسئولین نظام بپردازم که نشد،اما امروز از آن برنامه فقط کتاب هویت است که در دست محققین می باشد، از برنامه چراغ چیزی در دست نیست، ایکاش آن حرکت منفی راهم مستند کرده بودیم . لابد آنوقت حسینیان شاکی ما در دادگاه می شد.

:  3  
نقش شما در گروه فداییان اسلام ناب محمدی و به طور خاص قتل مرحوم پیروز دوانی چیست؟

 
با این گروهها ارتباطی نداشته و نخواهم داشت، درتفکر اهل بیت ترور- به قول آقایان حذف فیزیکی -  جایی ندارد، وگرنه مسلم در خانه هانی کار ابن زیاد را تمام می کرد و کربلایی پیش نمی آمد.

 
۴:نقش شما در بولتن محرمانه وزارت اطلاعات چیست؟

هیچ نقشی نداشتم و با بولتن سازی و خط دهی مسئولین نیز مخالفم، مسئولین خود باید اهتمام داشته باشند که بولتن سازها با اخبارهدفدارو سست آنها را نفریبند. و از منابع متفاوت کسب خبر کنند.

 
۶:نقش شما در تاراج معادن خاک سرخ جریزه هرمز و همکاری با شخص علی‌ فلاحیان در این زمینه چیست؟

من ارتباطی با خاک سرخ هرمز ندارم و تنها خاک سرخی که می شناسم، خاک سرخ گلگون به خون برادر شهیدم حسین است، نام من مهدی خزعلی فرزند ابوالقاسم است، مدیر عامل شرکت باستان معدن - مالک خاک سرخ هرمز - محمد مهدی فرزند مصطفی است. با علی فلاحیان هم هیچ همکاری نداشته ام .

 
امید وارم همه مسئولین شفاف پاسخ مردم را بدهند.والسلام

1389/5/15
مهدی خزعلی

خلخالی ؛بنی صدر تلاش می‌کرد تا مقبره رضا شاه سالم بماند

ما به دفتر امام رفتیم و طبق معمول، از هر دری سخن به میان آمد و گفته شدزمان آن فرا رسیده است که مقبره پهلوی خراب شود. این ایام مصادف بود با ورود مجدد شاه به مصر، سادات با پناه دادن به شاه، می خواست او را در بازگشت به ایران کمک کند؛ ولی ما می خواستیم به او و یاران او نشان دهیم که دیگر در ایران، هیچ گونه ریشه و پایه و خانه ای ندارد. یکی از انگیزه های ما در خراب کردن مقبره پهلوی همین بود و نیز می خواستیم، طرفداران او در ایران که همچون ستون پنجم عمل می کردند، به کلی مأیوس شوند.
ما آن روز به سپاه رفتیم و ... سرپرست سپاه، امکانات لازم را در اختیار ما گذاشت. ما حدود دویست نفر، با هم جمع شدیم  و با بیل و کلنگ، به طرف حضرت عبدالعظیم به راه افتادیم.

من در صحن مطهر حضرت عبدالعظیم، سخنرانی پرشوری ایراد کردم و گفتم: دوره قرار گرفتن بناهای زشت و زیبا در کنار هم، پس از انقلاب اسلامی ایران، دیگر به پایان رسیده و مردم مسلمان ایران نمی توانند در کنار مزار شهیدان به خون خفته و چهره های درخشان تاریخ اسلام، مانند حضرت عبدالعظیم، مقبره جنایتکارانی مانند رضا خان و ناصر الدین خان [ناصر الدین شاه قاجار] و [حسنعلی] منصور و دودمان پهلوی را تحمل نمایند. باید به هر وسیله ای که شده، مقبره های سردمداران کفر و الحاد تخریب شود.

مردم لحظه به لحظه تکبیر می گفتند و ابراز شادی می کردند. من حدود سه ربع ساعت برای مردم صحبت کردم و صحن حرم مملو از جمعیت شد.

با صدور فرمان حرکت به سوی مقبره پهلوی، مردم بسیج شدند. آنها در همان دقایق اولیه خیلی تلاش کردند، ولی در عمل مشاهده شد که مقبره به قدری محکم ساخته شده که هیچ بیل و کلنگی به آن کارگر نیست. البته، مواد منفجره و سایر لوازم را هم تهیه کرده بودیم. از طرف سازمان رادیو و تلویزیون هم آمده بودند تا فیلمبرداری کنند.

مردم ستم کشیده از دست این دودمان، به ویژه سالخوردگان حضرت عبدالعظیم، بی اندازه فعالیت می کردند یکی سنگ ها را می شکست و دیگری پله ها را می کند و سومی به در و پنجره حمله می کرد و خلاصه، هر کس کاری می کرد.

سرانجام، کار به گریدر و بلدوزر و جرثقیل و وسایل قوی مکانیکی کشید. ساعت، حدود ۴:۳۰ بعد از ظهر بود که از طرف بنی صدر پیام آوردند، مبنی بر اینکه از تخریب مقبره دست بردارید. من اعتنا نکردم، ولی کم کم، کار جدی شد. ... سرپرست وزارت کشور، نامه رسمی مرقوم و اعلام نمود که دستور از طرف شورای انقلاب و شخص آقای بنی صدر است و شما باید به هر نحو که شده، دست از تخریب بردارید، وگرنه مجبوریم طبق مقررات با شما عمل کنیم، یعنی شما را توقیف می کنیم.

من دیدم که دیگر جای تأمل نیست. لذا، گفتم که: به آقای بنی صدر بگویید، هر چه می خواهد، طبق مقررات انجام دهد و ما هم اینجا هستیم و تا مقبره را با خاک یکسان نکنیم، از اینجا خارج نخواهیم شد.

اطراف مقبره را گروه مسلح فداییان اسلام در محاصره داشتند و پاسداران هم مواظب اوضاع بودند. سرانجام، شب فرا رسید، ولی ما نتوانستیم مقبره را بخوابانیم، اگرچه خسارت زیادی به آن زدیم و به صورت مخروبه درآوردیم. ساعت حدود ده شب، برای استراحت، محل مقبره را ترک کردم.

کمی بعد، جناب آقای حاج احمد آقا خمینی، برای دیدن مقبره و در واقع، برای تقویت روحیه اینجانب به آنجا آمد و افراد مستقر در آن محل را تشویق کرد و با این عمل خود، فهماند که امام با تخریب مقبره، مخالفتی ندارند و این امر، بی اندازه موجب تقویت ما شد.

... فردای آن روز، روزنامه ها، بیانات به اصطلاح شیوای ابوالحسن بنی صدر را درج کردند. او در اجتماع خبرنگاران داخلی و خارجی و ایل و تبار خود، مصاحبه ای ترتیب داده و ما را به خودکامگی متهم کرده بود، حال آنکه، ما رضایت خدا و رسول و ائمه اطهار و امام امت و بالاخره، رضایت مردم ایران را در این کار در نظر داشتیم. مردم اصیل و آزاده ایران، جنایات پهلوی را به خاطر می آوردند.

... جنایات پهلوی بی شمار است و ما در این مختصر نمی توانیم، حتی به نحو اجمال به آنها اشاره کنیم. به همین دلیل و به خاطر این همه جنایات، مردم نمی خواستند مقبره پهلوی در کنار مزار شیعیان، درحضرت عبدالعظیم قرار گیرد. این مقبره، مایه دلخوشی و دلگرمی سلطنت طلبان و طرفداران حزب جمهوری خلق مسلمان بود.

... چرا بنی صدر اصرار داشت که این مقبره در جای خود باقی بماند، با اینکه می دید مردم این را نمی خواهند؟ او به چه مناسبت اصرار داشت که ما از تخریب ان دست برداریم؟ البته، او ظاهراً می گفت که باید این مقبره بماند تا به موزه جنایات رضا خان و محمد رضا خان تبدیل شود. آنها تظاهر می کردند که می خواهند از تمام دنیا، مدارک و شواهدی جمع کنند، حتی آثاری از جنایات ژنرال پینوشه در شیلی، علیه سالوادور آلنده و ژنرال موبوتو در زئیر و ژنرال امین در اوگاندا، و وان تیو در ویتنام و لون نول در کامبوج را در این موزه جمع آوری و به نمایش بگذارند و این موزه، کتابی گویا از جنایات جنایتکاران باشد؛ ولی ما می گفتیم که این کارها عملی نخواهد شد و همه اینها بهانه است. اگر آنها می خواستند آثار جنایات پهلوی را در موزه ای جمع آوری کنند، موزه ایران باستان می توانست جای بهتر و بزرگتری برای این امر باشد؛ اما، آقای بنی صدر، نه تنها آثار جنایات پهلوی را جمع آوری نکرد؛ بلکه، حتی آن را ننوشت.

او جانیان درجه یک این دودمان را از ایران خارج کرد و وجوه نقدی آنها را به وسیله آقای نوبری، دست نشانده خود، برای آنها به خارج حواله نمود. 
بنی صدر نمی خواست این کار عظیم به دست روحانیون مبارز انجام شود. او نمی خواست حتی قبور زاهدی و منصور و سایر سردمداران فساد از میان برود. او می خواست در آینده، قبر خود او هم به عنوان قبر یک سردار، در کنار آنها قرار گیرد، وگرنه این مقبره با آن ساختمانی که داشت، نه به درد موزه می خورد و نه به درد چیز دیگری، فقط دکور شیطانی بود.

ما فردای آن روز نیز، مشغول به کار شدیم . البته این بار با دلگرمی بیشتری کار می کردیم. در بعضی از جراید درج شده بود که تخریب مقبره پهلوی به تأخیر افتاد و این مطلب را از قول بعضی از کمیته ها نوشته بودند؛ اما ما با جدیت مشغول تخریب شدیم و مردمی که برای زیارت حضرت عبدالعظیم می آمدند، با شعارهای خود ما را تأیید می کردند.

تعداد بی شماری از مردم نیز از تهران برای کمک آمده و فریاد می زدند: باید مقبراه هرچه زودتر خراب شود.
شاید شما ندانید که این مقبره را تا چه حد محکم ساخته بودند. ما آن را مثقال مثقال می کندیم و بلدوزر و گریدر و وسایل تخریب عادی، بدان کارگر نبود. سرانجام، ما مجبور شدیم که با دینامیت مقبره را به تدریج خراب کنیم.

هر روز، مهندسین و کارشناسان درجه یک، به عنوان متخصص تخریب از کارخانه سیمان ری می آمدند و چه بگویم، متجاوز از بیست روز طول کشید تا آن دکور شیطانی فرو ریخت و به طور کامل تخریب شد. پس از تخریب، صدای هلهله و شادی از مردم بلند شد و شور و شعف به قدری بود که غیر قابل وصف است.

ما در جواب آقای بنی صدر، در روزنامه ها نوشتیم که این خودکامگی نیست، بلکه تبعیت از آرای ملت است و ملت ما رادر این راه تأیید می کنند. بعداً هم امام امت دربیانات خود، تخریب مقبره راتأیید کرد و فرمود: کار آقای خلخالی درست است.

... مقبره شیطانی رضا خان، قطع نظر از اینکه جلوی دیدگاه بارگاه پرجلالت حضرت عبدالعظیم بن عبدالله حسنی را گرفته بود و مردم نمی توانستند از راه دور آن را مشاهده کنند و سلام عرض نمایند و صرف نظر از اینکه جلوی خیابان کشی از طرف غرب شهر ری به طرف شرق و شمال شهر را گرفته بود، تخریب آن یک فایده روانی مهم داشت و آن این بود که دل طرفداران دین و اهل بیت عصمت و طهارت را شاد و لبریز از سرور کرد.
شکر به درگاه خداوند که مردم با چشم خود دیدند، مقبره سرسلسله دودمان چهلوی، در حکومت اسلامی در هم می ریزد.

من با چشم خود دیدم که در شب حمله به مقبره پهلوی، در میان امواج خروشان مردم اصیل شهرری و تهران، فقط دو نفر گریه می کردند به ما می گفتند که چرا این مقبره را خراب می کنید! و بعداً معلوم شد که آنها جزو چند صد نفر پرسنلی بودند که به عناوین جاروکش و رفتگر و دربان و قاری قرآن و مأمور تشریفات و مفتش و جاسوس در آنجا کار می کرند و هریک، حقوق کلانی از بیت المال مسلمین دریافت می داشتند.

با تخریب این مقبره، روحیه خدایی در مردم زنده شد و برعکس، در بین طرفداران سلطنت و دودمان پهلوی، ایجاد یأس و نومیدی کرد. ... ما شنیدیم که شاه در قاهره، پس از باخبر شدن از تخریب مقبره، دیگر نتوانست روی پای خود بایستد و ناچار شدند او را یکسره به بیمارستان ببرند و سرطان او شروع به فعالیت کرد و سرانجام، به همین مرض از دنیا رفت.

شاه وقتی مرد، من خدمت حضرت امام رفتم، جریان را عرض کردم و گفتم: من دلم می خواست که شاه در نبرد کشته شود، نه در ذلت. امام هم قبول کرد.

این احتمال نیز وجود داشت که اگر مقبره بر جای خود باقی بماند، در طول سالیان دراز و در آینده به مزار تبدیل شود. ما به چشم خود دیده بودیم که مردم ساده لوح، پس از زیارت حضرت عبدالعظیم، بر مقبره ناصرالدین شاه هم فاتحه می خواندند. البته، ما دست به کار شدیم و دستور دادیم که سنگ قبر ناصرالدین شاه را بکنند تا اثری از مقبره او در کنار حضرت عبدالعظیم نمانده باشد.

ما نه تنها قبر رضا خان رابا خاک یکسان کردیم ، بلکه قبر علیرضا پهلوی [برادر محمد رضا شاه] و فضل الله خان زاهدی، عامل کودتای ۲۸ مرداد و منصور، امضا کننده قرارداد کاپیتولاسیون و مصونیت مستشاران نظامی آمریکا و ده ها نفر دیگر از سردمداران فساد را نیز نابود کردیم. آنها با نزدیک کردن خود و خانواده خود به دربار، طی سالیان دراز، مردم را به انحطاط کشانده بودند.

موضوعی که لازم است گفته شود، این است که هرچه قبر رضا خان را کندند، حتی استخوان های او هم به دست نیامد. بعداً معلوم شد که شاه به هنگام فرار، استخوان های پدرش را برداشته و با خود به قاهره برده است و حالا هم در یک جای امن، در لوس آنجلس، نگهداری می شود. این استخوان ها را در کنار جنازه فرزند اشرف، آقای شفیق، به امانت نگاه داری می کنند تا به اصطلاح، در یک فرصت مناسب، در ایران، دفن کنند.

بنی صدر دست بردار نبود و در هر فرصتی، اینجا و آنجا، پشت سر ما حرف می زد. او از همان اول می گفت که: خلخالی قاتل است، نه قاطع! اما، امام امت، خمینی کبیر، بیان داشت که کارهای خلخالی در رابطه با تخریب مقبره پهلوی ، خیلی خوب و به جا بوده است. همین بیانات امام، موجب شد که دهن ها بسته شود و دیگر، کسی در این باره پشت سر ما حرف نزند؛ وگرنه، آنها به این آسانی دست از سر ما بر نمی داشتند.»

(خاطرات صادق خلخالی، جلد اول، صفحات ۳۴۱ تا ۳۵۱)