شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

زن ها!!


خداوند ديد مرد گرسنه است نان را آفريد. ديد تشنه است آب را آفريد. ديد در تاريكی است نور را آفريد. ديد هيچ مشكل ديگه ای نداره زن را آفريد!
********************
بيشتر مردها 2 آرزوی بزرگ دارند، اول داشتن خونه، دوم داشتن ماشين برای فرار از خونه!
********************
سريع ترين دوربين جهان اختراع شد . اين دوربين می تونه از خانوم ها در لحظه ای كه دهانشون بسته است عكس بگيره!
********************
می دونی فرق پیردختر با پیر پسر چیه؟
اولی موفق نشده ازدواج کنه،دومی موفق شده ازدواج نکنه!
********************
اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت
********************
یه مرد احمق به یه زن میگه ساکت باش اما یک مرد دانا به یه زن میگه نمی دونی وقتی لبهات بسته اند چقدر خوشگل می شی!
********************
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه
گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم. زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه دیگه!
********************
یک روز سه زن که سر یک چیز پیش پا افتاده دعوایشان شده بود در کلانتری با صدای بلند داد و بیداد راه انداخته بودند. طوری که کم مانده بود شیشه ها ترک بردارند. ظاهرا قصد ساکت شدن هم نداشتند. اما وقتی مامور پلیس به آنها گفت که اول کسی که بزرگ تر از دو نفر دیگر است، حرفش را بزند، همه آنها ساکت شدند !
********************

قدرت دید خانوم ها: یک تار مو را روی کت شوهرشان می بینند اما یک تیر چراغ برق را هنگام رانندگی نمی بینند!
********************
يادت باشه دنباله 3 چيز ندويی : 1ـ اتوبوس 2 ـ مترو 3 ـ دختر . حالا چرا؟ چون هر کدومشون برن10 دقيقه بعد يکی ديگه مياد!
********************
دو تا دختر داشتند با هم صبحت مي كردند. دختر اولی: تو چرا اينقدر به نامزدت علاقه نشون ميدی؟
دختر دومی: می دونی، آخه اون پولداره، ... مهربونه، ... پولداره، ... جوونه، ... پولداره، ... قد بلنده، ... پولداره
********************
دختره می ره تعليم رانندگی ... ازش می پرسند چطور بود ؟ مي گه : بد نبود ! اما معلمش خيلی مذهبی بود. مي گن : واسه چی؟ مي گه : والا من هر كاری مي كردم هر جايی می پيچيدم می گفت : يا اباالفضل ...يا حضرت عباس...يا امام حسين ... !!

فرخی يزدی، سخنوری سخندان و ستم ستيز

محمد فرخی یزدی، (۱۲۶۸ یزد - ۲۵ مهر ۱۳۱۸) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر نشریات زیادی از جمله روزنامه طوفان بود. او همچنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد، مدفن او نامعلوم است.

فرخی علوم مقدماتی را در یزد فرا گرفت، قدری در مکتبخانه و مدتی در مدرسه مرسلین انگلیسی یزد تحصیل نمود، فرخی تا حدود سن ۱۶ سالگی تحصیل کرد و فارسی و مقدمات عربی را آموخت. وی در حدود سن ۱۵ سالگی به دلیل اشعاری که علیه مدرسان و مدیران مدرسه یزد می‌سرود، از مدرسه اخراج شد.

در نوروز سال ۱۳۲۷ هجری قمری، فرخی(برخلاف سایر شعرای شهر که معمولاً قصیده‌ای در مدح حاکم و حکومت وقت می‌ساختند) شعری در قالب مسمط ساخت و در مجمع آزادیخواهان یزد خواند. در پایان این مسمط ضمن بازخوانی تاریخ ایران، خطاب به ضیغم‌الدوله قشقایی حاکم یزد چنین گفت:
خود تو می‌دانی نیم از شاعران چاپلوس            کز برای سیم بنمایم کسی را پای‌بوس
لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی         بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی

به همین مناسبت حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندانش افکندند. تحصن مردم یزد در تلگرافخانه شهر و اعتراض به این امر موجب استیضاح وزیر کشور وقت از طرف مجلس شد. ولی وزیر کشور به‌کلی منکر وقوع چنین واقعه‌ای شد. دو ماه بعد فرخی از زندان یزد فرار کرد .
فرخی درباره دوخته شدن لبانش سروده‌است:
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام              تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
ایستاده از راست: محمد فرخی یزدی مدیر روزنامه طوفان، امیر رضوانی مدیر روزنامه گلشن، سید كاظم اتحاد مدیر روزنامه های امید ایران و اتحاد.نشسته از راست: زین العابدین رهنما مدیر روزنامه ایران، سید محمد طباطبایی مدیر روزنامه تجدد ایران، اعتصام زاده مدیر روزنامه ستاره، علی دشتی مدیر روزنامه شفق سرخ، عباس خلیلی مدیر روزنامه اقدام، شكر الله صفوی مدیر روزنامه كوشش، عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات.

نمایندگی مجلس
در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، فرخی یزدی به عنوان نماینده مجلس شورای ملی در دوره هفتم قانون‌گذاری، از طرف مردم یزد انتخاب گردید و به همراه محمد رضا طلوع، تنها نمایندگان بازمانده در جناح اقلیت را تشکیل دادند. با توجه به اینکه تمامی وکلا حامی دولت رضاشاه بودند، فرخی مرتبا از سایر وکلا ناسزا می‌شنید و حتی یکبار در مجلس توسط حیدری، نماینده مهاباد مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفت. از آن پس با اظهار اینکه حتی در کانون عدل و داد نیز امنیت جانی ندارد، ساکن مجلس شد و پس از چند شب، مخفیانه از تهران فرار نمود.

زندان و مرگ
فرخی در زندان قصر و ظاهرا در شهریور ۱۳۱۸ به طور عمدی مسموم شد، بنا به اظهار دادستان محاکمه عمال شهربانی، فرخی در بیمارستان زندان، بوسیله تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد. اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم بوده، ولی احتمالا در گورستان مسگرآباد بطور ناشناس دفن شده‌است.
آنچه در زیر می آید گزارش فتح الله بهزادی پزشکیار وقت بیمارستان زندان موقت شهربانی است که پس از سقوط رضاشاه از سریر سلطنت درباره روند و کیفیت به قتل رسیدن محمد فرخی یزدی به دادگاهی که جهت تعقیب جانیان دوره مذکور تشکیل شده بود ارائه داده است. بهزادی و همکارش علی سینکی در شب حادثه در بیمارستان فوق کشیک داشته اند. یادآور می شود که مدت کوتاهی قبل از شب حادثه محمد فرخی یزدی را به عنوان زندانی ای که دچار بیماری شده است از بند و سلول مربوطه به بیمارستان منتقل کرده و در حمام! بیمارستان بستری کرده بودند تا چنانکه دلخواهشان بود توسط پزشک احمدی مداوا نمایند.

«.... 
قبلاً از طرف اداره زندان محمد یزدی سرپاسبان آمده، شیشه های پنجره اطاق حمام را گل سفید زده و پنجره های اتاق حمام را گرفته و مسدود نمودند، و روز ۱۳۱۸/۷/۲۱ فرخی را به آن اطاق انتقال دادند. و دستور دادند که کسی حق ندارد به اطاق حمام داخل شود و درب را قفل کردند و کلیدش را همراه خود بردند و نزد پایور نگهبانی بود و هر وقت که برای معاینه و دادن دستور دوایی لازم بود به پایور نگهبانی اطلاع داده و با حضور آنها عذا و دوا داده می شد و مجدداً درب را قفل و کلید آن را با خود می بردند تا روز۱۳۱۸/۷/۲۴ ساعت ۱۷:۳۰ [ساعت پنج و نیم بعداز ظهر] برحسب دستور یاور بردبار، رئیس زندان موقت مرا مأمور کردند که به منزل سلطان متنعم، پایور زندان بانوان رفته و از او عیادت کنم.

بنده هم حسب الامر به وسیله اتومبیل اداری به منزل نامبرده عازم شدم و در موقع رفتن به دکتر احمدی که در بیمارستان بوده اظهار داشتم که طبق این یادداشت برای عیادت متنعم می روم. قریب دو ساعت در منزل متنعم بودم و دستورات دوایی نیز به ایشان دادم و با همان اتومبیل که آمده بودم مراجعت کردم، دیدم پزشک احمدی هم نیست. از علی سینکی سؤال کردم چرا دکتر احمدی نماند؟ شاید اتفاقی رخ بدهد. علی سینکی جواب داد پس از رفتن شما پایور نگهبان دستور داد که ملافه های بیماران را که جمع کرده اند بردار و چون از زندان بانوان انفرمیه خواسته اند به فوریت به آنجا برو و من هم از زندان خارج شده و با همان ملافه ها که برای شستن جمع شده بود با خود به زندان بانوان برده و پس از مراجعت به زندان دیدم که پزشک احمدی نیست.
من [فتح الله بهزادی] از علی سینکی سؤال کردم که احمدی کجاست؟ گفت رفته است. از پشت پنجره بیمارستان صدا کردم که کلید را بیاورید تا شام فرخی را بدهیم. جواب دادند که فرخی گفته است امشب شام نمی خورم. ساعت بین نه و نیم و ده بود که نیرومند وارد زندان شده و پایور نگهبان هم از عقب ایشان بودند. صبح که آقای دکتر هاشمی آمدند پس از آنکه تمام اتاق را بازدید نمودند برای عیادت فرخی آمد دم پنجره بیمارستان بنده صدا زدم آژدان کلید را بیاورید که هم چای فرخی را بدهم و هم دکتر او را معاینه کند. کلید را آوردند درب اتاق فرخی را باز کردند. دکتر هاشمی به جلو بنده از عقب ایشان پایور نگهبان یزدی هم از رفقای ما داخل شده و علی سینکی هم با ما بود. مشاهده کردم که فرخی روی تخت برخلاف همیشه دراز کشیده است. چون همه روزه که وارد می شدیم به پا ایستاده و پس از سلام و تعارف چند بیتی اشعار و رباعی که ساخته بود برای ما می خواند.

وضعیت فرخی این طور بود: یک پایش از تخت آویزان و یک دستش روی تنه و جلو یقه پیراهن، یک دست دیگر او روی شکم، چشمانش باز و گودافتاده بود. از مشاهده این وضعیت دکتر هاشمی و من و علی چنان تکان خوردیم که یزدی و پایور نگهبان که همراه ما بودند ملتفت به این موضوع شدند و پس از اینکه از اطاق خارج شدیم دکتر هاشمی با حالت رنگ پریدگی باقی بود. وقتی فرخی را مرده مشاهده کردم چون انتظار دیدن چنین وضعیتی را نداشتم تکان سختی خوردم و دکتر هاشمی مدت یک ساعت در حالت بهت بود و پشت میز نشسته ولی نمی توانست دفتر نگهبانی و نسخه ها را بازدید کند. روز قبل از فوتش وقتی وارد اتاق فرخی شدیم فرخی به پا ایستاده تا دم درب ما را مشایعت کرد.

من با علی سینکی که خارج شدیم نزدیک بانک سپه بودیم به علی گفتم بابا چطور شد که فرخی مرد و گفتم مگر آمپول کانف فرخی را که دستور دادم و دکتر هاشمی داده بود به او نزدید؟ گفت آمپول را دکتر احمدی از من گرفت و گفت من خودم به فرخی می زنم و آمپول را از من گرفت و آنچه بنده می دانم از روی ایمان عرض کنم این است که فرخی به مرگ طبیعی نمرده و غیرطبیعی مرده است و تا آن تاریخ معمول نبوده که دکتر احمدی آمپول را از علی سینکی یا انفرمیه های دیگر بگیرد و مثل مورد فرخی خودش به بیمار تزریق کند. (دکتر احمدی صریحاً در بازجویی گفته است که من هیچ وقت آمپولی به بیمار تزریق نکرده ام و این کار مربوط به انفرمیه است). بنابراین دکتر احمدی فرخی را کشته است.

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰

داستان اختلاس۳۰۰۰ میلیارد تومانی به زبان ساده/غلامحسین کرباسچی


این روزها، یکی از مهمترین موضوعات مطروحه در سیستم بانکی کشور، اختلاس معروف به اختلاس ۳۰۰۰ میلیارد تومانی‌ست، که تقریباً در هر محفلی نقلی از آن می‌رود. اما نکته جالب این است که تقریباً اکثر افرادی که در این باره سخن می‌رانند، اطلاعات درستی از آن ندارند.

امروزبه متنی برخوردم که به زبان ساده داستان این اختلاس را نقل کرده بود. بد ندیدم که برای روشن شدن اذهان عمومی، آن را با رهگذران اینجا هم به اشتراک بگذارم:

قبل از هر چیز باید بدانیم LC یا همان اعتبار اسنادی چیست؟ معمولا در معامله‌های بزرگ که فرایند مذاکرهو توافق و پرداخت پول و حمل و بازرسی و تحویل‌گیری و … زمان‌بر و طولانی است فروشنده از خریدار می‌خواهد تعهد بدهد که در انتهای این فرایند اگر همه چیز مطابق توافق بود کل پول را پرداخت کند. برای این کار به بانک مراجعه می‌کنند و بانک یک ضمانتامه به ارزش مبلغی که معامله بر اساس آن انجام می‌شود در وجه فروشنده و به تاریخ موعد پایان معامله صادر می‌کند. یعنی به فروشنده تعهد می‌دهد که معادل این مبلغ را در زمانی که آنها با هم توافق کرده‌اند از حساب خریدار برداشته و به حساب فروشنده واریز کند. به این سند LC می‌گویند.

طبعا بانک صادر کننده LC باید پیش از تعهد دادن از طرف خریدار مطمئن شود که او توان مالی کافی برای اجرای تعهداتش را دارد یعنی یا پول نقد در حساب داشته باشد یا وثیقه ارائه بدهد یا اینکه از نظر بانک بر اساس سوابقش اعتبار مالی او در حدی باشد که بانک حاضر به ریسک شده و از طرف او تعهد بدهد. فرق اصلی LC با چک در همین ویژگی تعهد اعتبار خریدار از طرف بانک است. چون معمولا معاملات بین‌المللی این گونه پیچیدگی‌ها را دارند اغلب LCها ارزی هستند یعنی برای مبادله پول بین دو کشور استفاده می‌شوند. اما LC ریالی هم داریم. یعنی اگر دو طرف یک معامله ایرانی باشند هم می‌توانند از بانک بخواهند LC ریالی برای آنها صادر کند.

خوب حالا در این اختلاس چه اتفاقی افتاده؟ شخصی به نام مه‌آفرید خسروی و شرکایش تعدادی شرکت ثبت می‌کنند. این شرکتها با هم معاملاتی انجام می‌دهند. یعنی قرادادهایی بین خودشان امضا می‌کنند و از بانک می‌خواهند برای این معاملات LC ریالی (نه ارزی) صادر کند. پس اولا اغلب معاملات واقعی نبوده یعنی خریدار و فروشنده یکی بوده‌اند ثانیا چون LC ریالی بوده نیازی به کنترلهای ارزی بانک مرکزی و وزارت بازرگانی هم نبوده‌است. آنها این کار را از سال ۸۵ شروع کرده و همه LC ها در یک شعبه بانک صادرات که در مجتمع فولاد خوزستان قرار داشته صادر شده‌است. رئیس این شعبه شریک گروه بوده‌ و در ازای دریافت رشوه دو تخلف زیر را انجام می‌داده‌است:

۱- LC ها را در دفاتر شعبه و سیستم نرم‌افزاری بانک مرکزی ثبت نمی‌کرده‌است پس کسی خارج شعبه از صدور آنها خبردار نمی‌شده‌است.

۲- صدور LC ها بدون سنجش میزان اعتبار درخوسات کننده (امیرخسروی) بوده یعنی این آدم نه به این میزان پول در حساب داشته و نه وثیقه ارائه می‌کرده‌است.

به عبارت دیگر می‌توان گفت همه این LC ها جعلی بوده‌اند. با این روش حدود ۱۳۰ LC در مجموع به ارزش ۲۸۰۰ میلیارد تومان صادر شده که رسانه‌ها آن را به ۳۰۰۰ میلیارد گرد کرده‌اند. اما این معنایش این نیست که همه این مقدار پول به دست آنها افتاده زیرا به هر حال LC خودش پول نیست بلکه تعهد مشروط به پرداخت آن است و اگر اینها می‌خواستند این اسناد را نقد کنند چون در حساب پول نداشتند عملا مثل چک بی‌محل گند کار در می‌آمد. به همین دلیل آنها LCها را قبل از اینکه موعد سررسیدشان برسد «تنزیل»می‌کردند.

یعنی مثلا اگر یک LC به ارزش ۱ میلیارد تومان و با مهلت یک ساله داشتند پس از شش ماه آن را به بانک دیگری برده و به مبلغ ۹۰۰ میلیون تومان می‌فروختند. یعنی از اصل مبلغ که قرار بود یک سال دیگر دستشان را بگیرد صرفنظر می‌کردند و با کمی تخفیف شش ماهه پول را می‌گرفتند به این کار تنزیل می‌گویند و در نظام بانکی کار رایجی است. تقریبا شبیه همان کاری که الان خیلی‌ها با پشت‌نویسی و خرید و فروش چکهای بی‌محل در بازار می‌کنند. به این روش موفق شده‌اند آن ۲۸۰۰ میلیارد LC را به مبلغ ۱۷۵۰ میلیارد تومان تزیل کنند. یعنی معادل این مبلغ پول نقد دستشان را گرفته‌است.

حالا سوال این است که اینها چطور LC جعلی را به بانکهای دیگر می‌فروخته‌اند. طبق قانون، بانکی که یک LC را تنزیل می‌کند باید اصل بودن آن را از بانک صادر کننده LC استعلام کند یا اینکه در سیستم نرم‌افزاری بانک مرکزی اصالت آن را کنترل کند و چون این LC ها نه در سیستم و نه در دفاتر بانک صادرات ثبت نشده بودند منطقا باید لو می‌رفتند اما به دو دلیل این اتفاق نیفتاده:

۱- معمولا بانکها در ثبت اطلاعات LCهای ریالی اهمال می‌کنند به همین دلیل نبودن سوابق یک سند در سیستم الزاما نشانه جعلی بودن‌ آن نیست و در این گونه موارد شعب بانکها تلفنی با هم چک می‌کنند. یعنی مسئول بانک تنزیل کننده به رئیس شعبه بانک صادرات در مجتمع فولاد خوزستان (یعنی همان شریک دزد) زنگ می‌زده و استعلام می‌کرده که طبعا پاسخ را می‌شود حدس زد.

۲- این LCهای جعلی در شعب ۷ بانک مختلف تنزیل می‌شده‌اند که اکنون محرز شده دست کم در دو بانک ملی (شعبه‌ای در منطقه آزاد کیش ) و سامان مسئولان شعبی که تنزیل می‌کرده‌اند خودشان شریک این باند بوده‌اند.

این شعبه خاص بانک صادرات (به دلیل درجه ۳ بودن) حق صدور LC بالای ۲ میلیارد تومان را نداشته در حالی که اغلب LCها بالای این رقم بوده‌اند. همچنین شعب مناطق آزاد هم که بیشترین سهم را در تنزیل داشته‌اند هم قانونا حق تنزیل LCهای خارج از منطقه آزاد را نداشته‌اند. سوال این است چطور این اسناد در این رقمهای درشت در شعب محدودی صادر می‌شده اما این بانکها به ویژه صادرات و ملی و سامان (و ظاهرا پارسیان) متوجه نشده‌اند. منطقا مبادله چنین ارقام بزرگی در یک شعبه کوچک توجه برانگیز باید باشد. باز در بانک صادرات چون صرفا LC صادر می‌کرده و پولی از حسابش نمی‌رفته شاید بشود پذیرفت اما بانکهای دیگر که LC را می‌خریده‌اند یعنی پول از حسابشان خارج می‌شده خیلی عجیب است که متوجه موضوع نشده‌اند.

اما قسمت هالیوودی داستان نحوه لو رفتن آن است. در همه بانکها رایج است عملکرد رئیس شعبه را بر اساس میزان نقدینگی‌ای که در شعبه‌اش جذب کرده ارزیابی می‌کنند و بر همین مقیاس سالانه پاداشهایی به آنها می‌دهند. رئیس طمعکار شعبه بانک صادرات که رشوه میلیاردی می‌گرفته نتوانسته از پاداش چند میلیونی شب عید صرفنظر کند و برای اینکه نقدینگی شعبه‌اش را زیاد نشان دهد رقم کارمز‌دی که برای بعضی LCهای جعلی درشت می‌گرفته را در دفاتر شعبه ثبت می‌کرده‌است. یعنی در دفاتر شعبه کارمزد برای LCهایی ثبت می‌شده که خود LC ها وجود نداشته‌اند. این مغایرت ساده سرنخ لو رفتن داستان در بانک صادرات بوده‌است.

نکته جالب دیگر اینکه امیرخسروی با این پولها سهام شرکتهای دولتی را می‌خریده‌است. یعنی در خرید سهام این شرکتها ظاهرا خلافی رخ نداده اما منبع مالی آن، پول ناشی از اختلاس بانکی بوده‌است. داستان از اینجا به بعد سیاسی هم می‌شود. سوال‌های اصلی سیاسی که این روزها بین خود حکومتیها مطرح می‌شود اینها است:

۱- چرا اغلب سهام دولتی خریداری شده توسط امیرخسروی از طریق مذاکره یا رد دیون بوده (نه مزایده یا عرضه در بورس) آن هم عمدتا با سفارش مسئولان بالای دولتی؟

۲- چطور دولت و نهادهای نظارتی کنجکاو نشدند بدانندکسی که در عرض شش سال بیش از ۴۰۰۰ میلیارد تومان سهام شرکتهای دولتی را می‌خرد منشا درآمدش کجا است؟

۳-همین آدم و شرکایش یک سال قبل مجوز تاسیس بانک آریا را می‌گیرند و برخی چهره‌های نزدیک به معاونان رئیس‌جمهور هم در تاسیس این بانک حمایت مالی و اداری می‌کنند و بانک ملت هم با فشار همین مقامات، پذیره‌نویسی این بانک را با برخی تخلفات انجام می‌دهد. هیچ کدام از اینها نمی‌دانستند این آدم پولش را از کجا آورده؟

۴- ظاهرا یکی از اعضای خانواده امیرخسروی همراه با یکی از مدیران سابق دولتی و یکی از سرمایه‌‌داران نوظهور (انصاری) چندین هزار هکتار زمین در اطراف تهران را تقریبا رایگان به دست آورده‌اند آیا اینها نشانه وابستگی این گروه به مسئولان دولتی نیست؟

۵- مدتها است که از بانک مرکزی خواسته می‌شود برای نظارت بر LCهای ریالی دستورالعملهای مناسب تدوین و ابلاغ کند آیا بی‌توجهی بانک مرکزی ربطی به این اختلاس نداشته؟

این شرحی از کلیت داستان است که تقریبا از نظر من قطعی است چیزهای دیگری هم هست که شنیده‌های نه چندان موثق هستند. ببخشید طولانی و احتمالا خسته‌کننده شد. بیشتر برای کمک به دوستان علاقمند نوشتم که چارچوب موضوع دستشان بیاید. فکر می‌کنم نیاز به تاکید هم نباشد که این مطلب با هدف تحلیل نوشته نشده‌ و صرفا شرح ماوقع است.

سوال:بانک چرا بایدال سی را به صورت تنزیل از کسی بخرد؟ جواب این است که برای این که این میان مثلا 100 میلیون سود خواهد کرد. اما سوال این است که بانک خریدار از چه حسابی کل مبلغ ال سی را وصول می کرده. بانک از یک طرف به آقای خسروی پول پرداخت کرده و از طرف دیگر به یک استعلام اکتفا کرده. در واقع سوال این است که این پول بی محل را نهایتا چه کسی پرداخت کرده و نفهمیده که دارد کاغذ پاره می خرد؟ بانک مرکزی؟ بانک صادرات؟
پاسخ:فعلا بانک ملی یا سامان یا..(بانک تنزیل کننده) ولی نهایتا و در سررسید همه را بانک صادرات می خریده.

سوال:دیگر چه نیازی بوده که ال سی هایی که بانک صادرات رقم آن را پرداخت می کند به بانک سومی برده شود و تنزیل شود؟ ان هم با کسر مثلا 100 میلیون؟
پاسخ: صادرات در سررسید میداده آنها الان پول نقد میخواستند

سوال: اگه ال سی ها رو تنزیل نمی کردن هیچ وقت گیر نمی افتادن می تونستن کل بانک مرکزی رو هم منتقل کنن خونه شون؟
پاسخ: احتمالا در سررسید آقای خسروی بتدریج که هر ال سی سررسید میشده پول آنرا به شعبه صادرات میداده و شعبه هم پول بانک تنزیل کننده را پرداخت میکرده که به اصطلاح گند کار در نیاید!!

سوال: اگه این کارو می کرده که پول بانکو بهش بر می گردونده و دیگه اختلاسی نمی کرده!تازه این وسط یه 100 میلیونم برای هر ال سی می داده!
پاسخ:اگر موفق به تاسیس بانک آریا میشدند همه این مشکلات حل میشد! وهمه دیون و ال سی ها منتقل به این بانک میشد و در واقع اینها با پول سپرده گذاران شروع به کاسبی و شرکت داری کلانی کرده بودند!

سوال:چطور بانک LC جعلی صادر میکرده ولی در زمان سررسید اون رو پرداخت میکرده ؟! پاسخ:خود شعبه ای که صادر کرده و سوابق اون را نزد خود داشته پرداخت میکرده در حقیقت ال سی جعلی نبوده خلاف بوده و به بانک اصلی ارسال نمیشده.

*داستان اختلاس و  پرسش و پاسخ ،برگرفته از فیس بوک غلامحسین کرباسچی

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

مهدی خزعلی/چه بد مردمانی هستیم، سنگ را بسته و سگ را رها کرده ایم

چه بد مردمانی هستیم، سنگ را بسته و سگ را رها کرده ایم!

دیروز به ایران بازگشتم، صبح امروز، روزنامه ایران ( ارگان دولت) را روی میزم گذاشتند، نمی دانم، گویا دروغ نهادینه شده است، اخباری سراسر دروغ! با هزینه بیت المال در روزنامه ها و سایت های وابسته به آنان منتشر می شود و از درج جوابیه هم خودداری می کنند، با خود گفتم: " اگر به شکایت سال گذشته ما از روزنامه ایران رسیدگی می شد، امسال مرتکب نشر اکاذیب و تهمت و افترا نمی شد!
چه باید کرد در مملکتی که سنگ را بسته و سگ را گشاده اند! خدایش رحمت کند شیخ اجل سعدی شیراز را که خوش حکایت کند:

" 
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت - در قلب زمستان - و او را ثنایی گفت! فرمود تا جامه از وی برکندند و از ده بدر کردند .  مسکین برهنه به سرما همی رفت . سگان در قفای وی افتادند . خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند زمین یخ بسته بود . عاجز شد . گفت این چه بد کردار مردمند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! "
آری این حکایت تلخ ماست، این همه رسانه و رادیو و تلویزیون و روزنامه و مجله و هفته نامه و شب نامه و مداح و منبری و خطیب جمعه و شنبه، روز و شب بر ما ناروا می گویند و آنگاه که می خواهیم از خود دفاع کنیم و پاسخی در شانشان دهیم، سنگ را بسته اند! روزنامه ها را می خواستند ختنه کنند به اشتباه اخته کرده اند! سایت ها یا مسدودند یا فیلتر! وی پی ان ها را هم قطع کردند! ماهواره که علم یزید است، مصاحبه با رسانه های خارجی هم که فقط برای رئیس دزدان آزاد است، اگر ما جواب سلامشان را بدهیم، می گویند " ارتباط با دول متخاصم! " به عدلیه شکایت می بریم، رسیدگی نمی شود و به جای آن ما را در حبس می کنند! شما بگویید با این همه عو عوی سگان قلاده بریده و سنگهای یخ زده، شاعر بخت برگشته ما چه باید بکند؟!
من اعلام می کنم، برای بیان حقیقت ناگزیرم با همه رسانه های دنیا مصاحبه کنم، شاید از ۱۴ خرداد ۱۳۸۸ بارها و بارها به VOA و BBC و رادیو فردا و ... پاسخ منفی داده ام، اما می بینید که برای دفاع از خود رسانه ای نداریم! پس چاره ای نیست جز این که به امام علی ابن الحسین علیه السلام اقتدا کنیم و از نهضت حسین دفاع کنیم حتی بر فراز منبر یزید!

۱۳۹۰/۷/۱۴   تهران / مهدی خزعلی

کش،نیک آهنگ کوثر

حرف حساب



تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!


اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!


اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!

هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!

حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
 
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند!

دیوانگی یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر همیشگی و انتظار نتیجه متفاوت داشتن!

شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل!
 
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!

روزانه هزاران انسان به دنیا می‌آیند...

اما انسانیت در حال انقراض است!
آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...

میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...

باید از دوست داشتن آدما ترسید!
 

اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!


حرف هایم را تعبیر می‌کردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را فراموش... فردایم را پیشگوئی...به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه می‌ساختی ...از همه چیز بهانه...



من کجای این نمایش بودم؟

 
علم فیزیک دروغ می‌گوید!

برای دیدن نیاز به نور نیست، فقط دلیل لازم است!

پرواز كن آنگونه كه می‌خواهی و گرنه پروازت می دهند آنگونه كه می‌خواهند!

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

احمد رافت: "فیلتر"ها نگذاشتند مردم واقعیت آقای خمینی را بشناسند

احمد رافت:

احمد رافت، روزنامه‌نگار سرشناس ایرانی-ایتالیایی از معدود اهالی رسانه‌ای فعالی است که در زمان اقامت آیت‌الله خمینی در «نوفل‌لو شاتو» شاهد و گزارشگر روزهای منتهی به انقلاب سال ۵۷ بوده است. رافت معتقد است که اگر مردم آیت الله خمینی را بهتر شناخته بودند، او را توی ماه نمی‌دیدند. رافت می‌گوید همان اشتباه‌های ۳۲ سال پیش امروز هم تکرار می‌شود.


احمد رافت سال‌هاست در رسانه‌های ایتالیایی و اسپانیایی قلم می‌زند. مدتی دبیرکل اتحادیه خبرنگاران خارجی ایتالیا بود و بسیاری از ایرانیان چهره او را در صدای آمریکا دیده‌اند. این روزنامه‌نگار قدیمی از جمله کسانی است که در روزهای منتهی به انقلاب ایران و مهاجرت نهایی آیت‌الله خمینی به ایران، در نوفل لو شاتو حاضر بوده است.

رافت می‌گوید که آن زمان، افرادی مثل قطب‌زاده و دکتر یزدی نگذاشتند واقعیت حرف‌های رهبر انقلاب ایران از طریق رسانه‌ها به مردم برسد. روشی که به نحوی در برخی رسانه‌های حامی رهبران جنبش سبز هم تکرار می‌شود.

در روز یکشنبه، در چند ده‌متری مجسمه جیوردانو برونو که جانش را بر سر حقیقت از دست داد و کلیسا او را به آتش کشید، با احمد رافت در باره حقیقت حرف‌های خمینی و فیلترهایی که چیز دیگری تحویل مردم دادند گفتگو کردم.

از احمد رافت می‌پرسم که آیا خبرها یا مسائلی که در باره آیت الله خمینی منتشر می‌شد، همانی بود که اتفاق می‌افتاد یا نه؟
خبرها به شکل کنترل شده بیرون نمی‌آمد، کاری به خبری که ما می‌دادیم نداشتند، اما آن چیزی که خیلی مهم بود، حرف‌های آقای خمینی بود که ما چگونه آن را انعکاس می‌دادیم. مهم برای آقایان قطب‌زاده یزدی که با کشورهای مختلف رابطه داشتند این بود که حرف‌های آقای خمینی به برنامه‌های آنها که براندازی حکومت پادشاهی بود لطمه نزند. بنابر این بعد از یکی دو مصاحبه که ما خبرنگارانی که با رسانه‌های غیر ایرانی کار می‌کردیم انجام دادیم، از ما می‌خواستند همان حرف‌های آقای خمینی در گفتگوها را ترجمه نکنیم، بلکه ترجمه‌ای که این آقایان یا مترجمان این آقایان به زبان خارجی می‌گذاشتند را مخابره کنیم.

یک بار من با دو خبرنگار خارجی با آقای خمینی گفتگو می‌کردیم. یکی از آنها خانم خبرنگاری ایتالیایی بود که برای مجله زنان کار می‌کرد، و از آقای خمینی پرسید اگر شما به ایران برگردید و حکومت را به دست بگیرید، سیاست‌های‌تان در مورد زنان چه خواهد بود. آقای خمینی مثل همیشه بدون اینکه به صورت خبرنگار نگاه کند، به مترجم گفت به ایشان بگویید که در اسلام موقعیت زنان مشخص شده. مترجم به زبان انگلیسی این گفته را ترجمه کرد که 'آنچه خواست مردم ایران باشد' و ما هم با آقای قطب‌زاده توافق کرده بودیم که از ترجمه به زبان خارجی استفاده کنیم در نوشتن مقالاتمان و مصاحبه‌های تلویزیونی، و در جاهای دیگر، مثل رابطه با عراق که سخنان آقای خمینی نشان می‌داد که انتقام‌جویی خواهد کرد از عراق خواهند کرد به محض رسیدن به قدرت، ترجمه شد که 'روابط بر اساس تفاهم با کشورهای هم‌جوار خواهد بود' و این گفتگو توسط آقای یزدی ترجمه می‌شد. من در همین رابطه در مستندی که به مناسبت 
۳۰‌امین سالگرد نوفل‌لو شاتو ساختم از آقای بنی‌صدر در همین رابطه سوال کردم و ایشان گفت که ما نمی‌توانستیم بگذاریم آقای خمینی هرچه دلش می‌خواست بگوید. یعنی ایشان هم به نوعی به این مساله اعتراف کرد که صحبت‌های آقای خمینی به نوع دیگری متناسب با خواست جامعه بین‌المللی ترجمه شود.

- آیا انتقال کنترل شده حرف‌های یک سیاستمدار، می‌تواند موجب منحرف کردن افکار عمومی بشود؟ آیا آشنا بودن مردم ایران با همه حرف‌های آقای خمینی می‌توانست در فضای آن زمان منتهی به تفاوتی بشود؟
من همیشه آن زمان که نوفل‌لو شاتو بودم و با دوستانی که به پاریس آمده بودند جمع می‌شدیم، می‌گفتم که آیا کتاب‌های آقای خمینی را خوانده‌اند یا نه؟ چون آقای خمینی در کتاب‌هایشان که به شکل جزوه هم در نجف پخش شده بود، دیدشان را از حکومت اسلامی بیان کرده بود، ولی بسیاری از این دوستان معتقد بودند که لزومی ندارد که آدم صحبت‌های آقای خمینی را بخواند چون بالاخره ایشان حرف‌هایی که آن زمان می‌زد با کتاب‌هایشان تفاوت می‌کرد. من فکر می‌کنم اگر مردم کتاب‌های آقای خمینی را خوانده بودند و حرف‌های ایشان را آن طور که ایشان گفته بودند شنیده بودند و کسی فیلتر نمی‌کرد، هواداری از آقای خمینی در آن حد نبود و کسی صورت ایشان را در ماه ببیند.

و آیا همان کارهای سال 
۵۷ الان تکرار می‌شود؟
من فکر می‌کنم این مساله به نوعی تکرار می‌شود. من با دوستان جوان داخل ایران که در تماس هستم، به من می‌گویند که «ما باشما متفاوتیم که جوان‌های آن زمان بوده‌اید، و اشتباهات شما را نمی‌کنیم» ولی دقیقا دارند همان اشتباهات را می‌کنند. یک مساله که مرا بسیار نگران کرد در رابطه با تکرار این اشتباهات، تلاش‌هایی است که برای «بت‌سازی» از آقای موسوی می‌کنند.

من برای آقای موسوی به این دلیل که خیلی واضح عقاید خودش را بیان می‌کند و روی آنها پافشاری می‌کند احترام زیادی قائلم، ولی اینکه روز تولد آقای موسوی به روزی تبدیل شود که مردم باید به خیابان‌ها بیایند، مرا به یاد «۴ آبان» می‌اندازد، روز تولد شاه. هیچ تفاوتی با آن نمی‌بینم. با این تفاوت که آقای موسوی رسما هیچکاره است، و محمد رضا شاه پادشاه مملکت بود. من فکر می‌کنم این نوع کارها و یا تبدیل مساله فوت پدر آقای موسوی به یک مساله ملی، و یا تفاوت‌گذاری بسیار بین حبس خانگی یا حصر آقای موسوی و دیگران، حتی آقای کروبی، فکر می‌کنم همان تکرار اشتباه‌های گذشته است.

من فکر می‌کنم که مردم باید صحبت‌های آقای موسوی را گوش کنند، وتفسیر خودشان را از این حرف‌ها ندهند. آقای موسوی وقتی می‌گوید بازگشت به قانون اساسی، با کسی رو در وایسی و شوخی ندارند، همین قانون اساسی را می‌گویند که الان سر کار است. ولی خیلی از جوان‌ها فکر می‌کنند که آقای موسوی این سخن را تاکتیکی مطرح می‌کنند، همانطوری که ۳۲ سال پیش برخی از هم‌دوره‌ای‌های من فکر می‌کردند که آقای خمینی تاکتیکی آن حرف‌ها را می‌زدند، در صورتی که تاریخ ثابت کرد که آن حرف‌ها تاکتیکی نبودند، ایشان معتقد به مساله‌ای بودند و عمل کردند.

آقای موسوی هم به قانون معتقدند و نمی‌خواهند قانون اساسی دیگر را جانشین آن بکنند.


احمد رافت ۱۰ خرداد ۱۳۳۰ از پدری ایرانی و مادری ایتالیائی در تهران بدنیا آمده است. پس از پایان تحصیلات دبیرستانی برای ادامه تحصیلات در رشته حقوق سیاسی به ایتالیا می رود. در این سالها فعالیت خود را در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی آغاز می کند. در سال ۱۹۷۷ میلادی، پس از چهار سال اقامت در آلمان به ایتالیا باز می گردد و در رسانه «روزنامه کارگران» آغاز به کار می کند. از آن زمان تا کنون در رسانه های مختلف ایتالیائی، اسپانیائی، سوئیسی، بریتانیائی، آمریکائی و عربی فعالیت داشته است. احمد رافت به مدت ۲۱ سال فرستاده ویژه هفته نامه اسپانیائی «تیمپو» در خاورمیانه بوده است. در سال های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ میلادی معاونت بنگاه خبری کرونوس اینترناسیونال را عهده دار بوده است. در این سال ها با رسانه های فارسی زبان از جمله دویچه وله، بی بی سی، رادیو آزادی، رادیو فردا و صدای آمریکا نیز همکاری داشته است. در سال های اخیر دو کتاب به زبان ایتالیائی و در گذشته سه کتاب به زبان های ایتالیائی و اسپانیائی تالیف و منتشر کرده است. آخرین کتاب احمد رافت با عنوان «ایران: انقلاب آنلاین» در ماه مارس ۲۰۱۰ در ایتالیا منتشر شد.