چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۰

پنجاه و نه ستاره ی آسمان کردستان


در سحرگاه ۷ شهریور ۱۳۵۹ زندانبان دو خواهر را از بند زندان زنان در سنندج بیرون برد. سئوال و جوابی نبود، چون مقصد معلوم بود. دو خواهر پشت به دیوار و رو به جلاد، دست بسته در کنار هم ایستادند. دژخیمی با پارچه ای در دست خواست تا چشمانشان را ببندد. 


نسرین : من نمی خواهم چشمم را ببندم.
شهلا : من می خواهم.
دژخیم با خنده : تو می ترسی که می خواهی چشمانت را ببندی؟ها؟
شهلا : البته که نه، من فقط نمی خواهم که مرگ خواهرم را ببینم.
نسرین : پس چشمان مرا هم ببندید.

خنده دژخیم قطع شد و با خشم فریاد زد:آتش 

*متن سرآغاز، گفتگوی خواهران كعبی با زندانبان در هنگام اعدام به روایت از مشاهدات هم‌بندی هایشان می باشد.

خاطراتی تلخ از ۵۹ اعدامی  ۱۲  فروردین سال  ۱۳۶۲ بدست خلخالی در کردستان




در کردستان تنها تا سال ۱۳۷۲ ( ۸۳۲ ) نفرتیرباران شدند.
 
در روز ۲۰ می ۱۹۷۹ ، ۵۹ جوان مهابادی به دستور حمید رضا جلایی پور، فرماندار وقت مهاباد دستگیر شدند و به دستور مسئولین جمهوری اسلامی همگی و در یک زمان اعدام شدند که تعدادی از انها سن زیر۱۸ سال بودند و تنها جرم آنها کرد بودنشان بود نه چیزی دیگر. 

به آقای خلیل بهرامیان،حقوقدان و وکیل دادگستری خبر داده شده بود که یک قاضی (صادق خلخالی) - که از دوستانش بود-، خیال دارد کردها را در سالن انتظار فرودگاه سنندج- مرکز کردستان- محاکمه کند.

 در فرودگاه، وقتی که  ۱۰  مرد دستنبد به دست روی نیمکت چوبی در برابر صادق خلخالی نشستند، آقای رزمی آماده، بیرون دادگاه صحرایی ایستاده بود. نفر یازدهم مجروح بود و کنار در روی برانکاردی قرار داشت.

آقای بهرامیان در یادآوری خاطراتش می گوید، قاضی عمامه اش را برداشت. کفشاش را درآورد. پایش را روی صندلی گذاشت.از پشت عینک زندانیان را برانداز کرد و نامشان را پرسید. قاضی اتهامات انتسابی متهمان را [چنین] برشمرد: قاچاق اسلحه، تحریک به شورش و قتل.

بهرامیان می گوید: "هیچ مدرکی ارائه نشد. همه‌اش حدس و گمان بود." پس از نزدیک به ۳۰ دقیقه، خلخالی یازده مرد را "مفسد فی الارض" اعلام کرد. چند نفری گریستند.

 بهرامیان همکارش،جهانگیر رزمی را فراخواند. "این شانس رزمی بود که آن روز با من آن جا بود." هر دو می گویند، این جمع از کنار ۳۰ کارگر فرودگاه گذشت. جلوی همه رزمی می رفت. هر دو می گویند، در عقب، علی کریمی بود، یکی از محافظان شخصی قاضی، با کفشهای سفید، شلوار سفید، پیراهن سفید، عینک آفتابی و جلد تپانچه کمری. پس از تقریباً ۱۰۰ متر، یک مأمور، محکومان به مرگ را روی یک زمین خاکی از حرکت بازداشت. همه اعدام کنندگان به جز یک نفر دور سرشان چفیه بستند. چهره‌های شیعیان و چشمان کردها اکنون پنهان شده بود.

به گفته دو خبرنگار، آقای کریمی از زندانیان خواست آخرین وصیت خود را بکنند. 

مردها چیزی نگفتند، همه ساکت بودند به جز یک نفر . [آن] عیسی پیروالی[بود] که به گفته بهرامی، برای نجات خود گریه می کرد. او ساندویچ فروشی بود که عضو هیچ حزب سیاسی نبود فقط یک تفنگ داشت و متهم به قتل شده بود.

 رزمی می گوید: "او ترسیده بود. نمی توانست بایستد" سربازان از یکی از زندانیان خواستند تا او را نگاه دارد. اولین نفر سمت راست، ناصر سلیمی کارمند اداره بهداشت سنندج، دست راستش را روی سینه هایش گذاشت. 

دستش باندپیچی شده بود. به گزارش روزنامه های آن زمان، در یک جنگ خیابانی مجروح شده بود. در برابر او تنها سرباز بدون چفیه، مسلسلش را بالا برد.

سربازان به کریمی چشم دوختند. محافظ شخصی قاضی اسلحه‌اش را از جلدش بیرون آورد. عکاس می گوید، همه نمرده بودند. علی کریمی(محافظ خلخالی)، روی احسن ناهید، زندانی خوابیده روی برانکارد (دانشجوی پلی تکنیک)، خم شد و یک گلوله به سرش شلیک کرد. رزمی دوربینش را قاپید. کریمی به سوی بعدی رفت و به سویش شلیک کرد. دو خبرنگار می گویند، او همین طور پیش می رفت – یک گلوله برای هر نفر (تلاش برای یافتن کریمی ناموفق بوده است.)

جمیل نوره یکی از زندانیان نجات یافته آنروزها که قبل از اعدام با احسن ناهید در اسارت بوده در خاطرات خود(خاطرات یک شاهد زنده برای ثبت در تاریخ) چگونگی زخمی شدن احسن ناهید که بر برانکاردی در روز پنجم شهریور تیرباران شد را در یکی از سایتهای اینترنتی انتشار داده است. 

جمیل نوره علت زخمی شدن وی را تیراندازی پاسداران مراقبش در حین انتقال به زندان ذکر کرده است. 

جمیل در نقل خاطرات خویش همچنین مینویسد که شهریار، برادر کوچکتر احسن ناهید،(دانشجوی سال دوم پزشکی) و یکی از دوستانش بنام جمیل یخچالی، که هر دو جز اعدام شدگان سنندج هستند در یک اقدام حماسی باوجود نجات از مهلکه بخاطر احسن خود را دوباره تسلیم می کنند.

جمیل از قول احسن تعریف می کند که با وجود زخم ران و خون ریزی به فرار ادامه داده و در یک مزرعه خود را زیر شبدرهای آن مزرعه مخفی می کند. پاسدارها به مکانی که در آن مخفی شده بودند، رسیده و... ادامه این نقل قول از زبان احسن: آنها از ما میخواستند که خود را تحویل دهیم و ترسی[هم از ما] نداشتند، چون اطمینان داشتند که ما اسلحه نداریم. 

من هیچگونه حرکتی نمیکردم، گرمای زیاد زیر شبدر[ها] هم مرا آزار میداد و [هم] بی نهایت طاقت فرسا بود، بخصوص درد رانم آنرا ده چندان میکرد. 

جاشها [جاش یا کره خر- اصطلاحی برای خائینین در زبان کردی است - پاسداران کرد] مشغول زیر و رو کردن شبدرها بودند تا به شبدری که روی من بود رسیدند. آنرا کنار زده و مرا از زیر آن بیرون آوردند.

شهریار و جمیل با دیدن این صحنه، یعنی اسیر شدن من، از جایی که خود را مخفی کرده بودند، بیرون آمدند و خود را تسلیم کردند. آنها میتوانستند فرار کنند و خود را از این مخمصه نجات دهند، اما دست به این عمل نزدند. معلوم بود که نمیخواستند که من را تنها بگذارند. 

آنها را کتف بسته و من را با کمک عوامل رژیم به پاسگاه باز گرداندند، بلافاصله ما را به سنندج انتقال دادند. من را برای «معالجه» به پادگان سنندج آوردند.

جمیل نوره در ادامه خاطرات خویش مینویسد:
***
"حدود ساعت یک بعداز ظهرهنوز جو سکوت بر بازداشتگاه سایه افکنده و بی خوابی دیشب ونگرانی ازمحاکمات فرمایشی فضای زندان راکسل کننده تر کرده بود. زندانیان هر چند نفر در گوشه‌ای با همدیگر صحبت می کردند.

 ساعت ۲ تا ۳ بعد از ظهر، صدای بازشدن در اطاق بازداشتگاه سکوت را درهم شکست. پاسداری وسط در ایستاد.او کاغذی دردست داشت و از ماخواست توجه کنیم. ما ساکت و گوش به زنگ بودیم. گفت: این اسامی را که میخوانم خود را آماده کنند!

 و پاسدار نام ۱۱ تن از اعدامیهای سنندج را از جمله احسن و شهریار ناهید را از لیستش میخواند..."

اعدام ۱۱ نفراز اهالی شهرستان پاوه، ساعت ۲ و ۴۰ دقیقه بامداد ۲۸ مرداد ماه ۱۳۵۸ درزندان دیزل آباد كرمانشاه:

۱- عبداله نوری
۲- هوشنگ عزیزی
۳- محمد محمودی
۴- یداله محمودی
۵- حسین شیبانی
۶- هرمز گرجی بیانی
۷- مظفر فتاحی
۸- محمد عزتی
۹- محمد عزیزی
۱۰- اذرنوش مهدویان
۱۱- اصغر بهبود
اسامی ۷ تن دیگر از اعدام شدگان پاوه بامداد روز ۲۹/۵/۱۳۵۸، درمحوطه زندان دیزل آباد کرمانشاه:
۱- حاجی افراسیاب
۲- عبدالوهاب ملك شاهی
۳- عمادالدین ناصری
۴- عبدالكریم كریمی
۵- محمد نقشبندی
۶- عزیزمراد
۷- مراد ذوالفقاری
اعدام ۹ نفر در شهر مریوان، ساعت ۱۸ و ۳۰ دقیقه ۳ شهریورماه ۱۳۵۸:
۱- حسین مصطفی سلطانی
۲- امین مصطفی سلطانی
۳- احمد پیرخضری (كارمندبیمارستان)
۴- حسین پیرخضری (معلم)
۵- فایق عزیزی (عضوشورای شهرمریوان)
۶- علی داستان ( پیشمرگه )
۷- بهمن اخضری (پزشك و فیلمبردار)
۸- جلال نسیمی
۹- احمد قادرزاده اهل روستای دره‌ تفی
اعدام ۱۱ تن در شهرستان سنندج روز ۵ شهریور ۱۳۵۸ ساعت ۵ بعدازظهر ۲ تن ازانها مجروع بودند(احسن ناهید از ناحیه ران پا، با استفاده از برانکارد و ناصر سلیمی، از ناحیه دست راست).
۱- احسن ناهید
۲- شهریار ناهید
۳- جمیل یخچالی
۴- ناصر سلیمی
۵- عبداله فولادی
۶- مظفر نیازمند
۷- سیروس منوچهری
۸- اصغر مبصری
۹- مظفر رحیمی
۱۰- عیسی پیرولی
۱۱- عطا زندی
اعدام ۲۰ نفر در شهرستان سقز ساعت ۷ بامداد ۶ شهریور ۱۳۵۸:
۱- احمد سعیدی
۲- قادربهار
۳- محمد بابامیری
۴- رسول امینی
۵- ناجی خورشیدی
۶- كریم رضائی
۷- انور اردلان
۸- سیف اله فیضی
۹- علی فخرایی
۱۰- عبداله بهرامی
۱۱- سیدحسن احدی
۱۲- محمد درویش نقرهای
۱۳- كریم شیرینی
۱۴- ابوبكر حمیدی
۱۵- احمد مقد م
۱۶- جلیل جمالزاده
۱۷- كشی زاده
۱۸- محمد غفاری
۱۹- خاطرخطیبی
۲۰- ناصر حدادی
سقز ـ خلیل بهرامی ـ خبرنگار اعزامی اطلاعات به كردستان
***

آیتالله خلخالی، دیروز وارد سقز شد و در محل تیپ سقز دادگاه صحرایی خود را برای رسیدگی به پرونده های دستگیرشدگانی كه در حوادث سقز دست داشتند و حمله به تیپ سقز و به گردانهایی كه از سنندج و كرمانشاه اعزام شده بودند حمله كرده بودند، تشكیل جلسه داد و به اتهامات ۲۰ نفر افسر و درجه‌دار ژاندارمری و ارتش و غیرنظامیان این حوادث رسیدگی كرد.

عده ای از افسران و درجه داران موقعی كه به پادگان حمله شده بود، سرخدمت حاضر نشده بودند كه در نتیجه متهم به همكاری با مهاجمان شدند.

تیرباران شدگان عبارتند از: ستوان دوم احمدسعیدی، ستوان دوم قادربهادر، ستوان دوم قادرخطیبی، گروهبان یكم محمدپامیری، گروهبان سوم وظیفه ناصر حدادی، گروهبان یكم كادر رسول امینی، گروهبان سوم محمد غفاری، گروهبان سوم ژاندارمری ناجی خورشیدی، استواردوم ژاندارمری كریم رضایی و غیرنظامیان انور اردلان، سیف الله فیضی، علی فخرایی، عبدالله بهرامی، سید حسن احدی، محمد درویش نقرهای، كریم شیریانی، ابوبكرصمدی، احمد مقدم و جلیل جمالزاده.

حكم اعدام صبح امروز، در سقز به مرحله اجرا درآمد.

(اطلاعات۷/۶/۱۳۵۸)و این قصه‌ ۳۲ سال است ادامه‌ دارد... 

  

 

دایه گیان بگری له سه‌ر خاکم که وا شینم ده‌وێ

زۆر بگری دایه گیان فرمێسکی خوێنینم ده‌وێ

مادرم گریه کن بر مزارم زار، که اینک زاری رواست،
فراوان گریه کن مادرم، سرشک خونینت بجاست 





ما هرگز نمی‌بخشیم، هرگز فراموش نمی‌كنیم، اما باور داریم آزادی و بهار را، یقین داریم مرگ استبداد و فروپاشی ستم را ،چون غروب هر ستاره نویدبخش طلوع خورشید می باشد ، آینده از آن ماست.
:منابع

مانا نیستانی

 برای دیدن عکس ها در اندازه ی واقعی ،روی عکس ها کلیک کنید


اقدامات احتمالی پاسداران صلح ایران در لندن
.
.
.

















یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۰

نقدی بر کشتار۱۳۶۷

در این مقاله صرفا قصد دارم این موضوع را نقد کنم و با هم به یک نتیجه ی قابل قبول برسیم.

آقای عطاالله مهاجرانی در جریان استیضاح خود در دوران اصلاحات نسبت به عملکرد حاکمان در اوایل انقلاب در ارتباط با صدور مجوز تجمع برای گروهای مخالف گفت کسی که مجور میدهد موظف است که امنیت آن را هم تضمین کند نه آنکه از طرفی مجوز صادر کنند و از طرف دیگر مراسم آنها را به اغتشاش بکشانند.

البته سابقه ی سیاسی آقای مهاجرانی حاکی بر این مطلب هست که ایشان از خودکامگان بزرگ ایران هستند و تحمل کوچکترین مخالفی رو ندارند.

در اینجا قصد دارم مطلبی را از آقای تاجزاده در ارتباط با کشتار ۶۷ واکاوی کنم.
ایشان به سؤالات کاربران سایت یاری که از میرحسین موسوی در جریان انتخابات ریاست جمهوری حمایت می‌کرد پاسخ داد. در میان این پرسش‌ها سؤالی هم مربوط به کشتار ۶۷ و عکس‌العمل موسوی به آن بود. با هم پاسخ تاج زاده را مرور می‌کنیم: 
‌
«... آقای تاج‌زاده ... در زمان مهندس موسوی شاهد اعدام بسیاری از جوانان ایران در تابستان ۶۷ بودیم. چرا ایشان هیچ عكس‌العملی نشون ندادند؟

" …آقای مهندس موسوی درباره اعدام های مذكور توضیحات خوبی در سفر به شیراز داد كه می‌توانید در سایت‌ها مطالعه كنید. به نظر من باز خوانی حوادث دهه اول انقلاب نه تنها مفید بلكه لازم است زیرا نقد همه جانبه وقایع سال های ۵۷ تا ۶۷ ، موجب می شود بسیاری از خطاها چه توسط حكومتیان و چه اپوزیسیون تكرار نشود. یا دست كم درصد عظیمی از شهروندان از این خطاها حمایت نكنند و كشور و مردم هزینه كمتری بپردازد و از فرصت ها استفاده بیشتری برای توسعه دموكراتیك بشود . در آن صورت معلوم می شود كدام افراد یا گروه‌ها با دیدگاه و روش خود خشونت را در جمهوری اسلامی آغاز كرد یا رواج داد. در این صورت بدون آنكه منكر نقش افراد خاصی در حكومت برای خشونت ورزی بشوم معتقدم آنان نقش حاشیه‌ای در آغاز خشونت داشته اند، ولی نقش رهبری گروه هایی مانند "مجاهدین خلق" را در چرخه خشونت بسیار مهم می‌دانم . به ویژه در سال ۶۰ كه آن سازمان در مقابل اطلاعیه ۱۰ ماده ای دادستانی مبنی بر اینكه از "اسلحه " یا "فعالیت قانونی" یكی را انتخاب كنند، اولی را برگزیدند و تروریسم كوری به كشور تحمیل كردند و ملت ما تاوان آن تصمیم نا بخردانه را پرداخته است .

جالب آنكه در سال ۶۷ دو فاجعه رخ داد كه در مورد یكی سكوت می شود و آن عملیات موسوم به "فروغ جاودان" یا "مرصاد" است. مسعود رجوی با فرا فكنی و برای فرار از جوابگویی به تحلیل و تصمیم غلط خود كه چرا سرنوشت سازمان را به رژیم فاشیست صدام پیوند زد و به عراق رفت و با ایران جنگید و هرگز گمان نمی كرد كه بین دو كشور صلح شود زیرا نتیجه آن را سرنگونی جمهوری اسلامی می دانست ، دائم مساله اعدام های سال ۶۷ را مطرح می‌كند . در هر حال آقای خمینی در پذیرش آتش بس و قطنامه 598 كشور را نجات داد، و رجوی با راه انداختن عملیات مرصاد بیش از سه هزار عضو سازمان تابع خود را به كشتن داد، تبلیغات وسیعی درباره آنچه در زندان ها در ایران رخ داد به راه انداخته است تا كسی دوباره تصمیم غلط و غیر انسانی خود او كه مقدمه تصمیم غلط عده ای درتهران بود ، از وی سوال نكند ."
واما....

نتیجه عملیات فروغ جاویدان یا مرصاد چه بود؟
این که رجوی حدود سه هزار از نیروهای خود را به کشتن داد حاکی از آن است که نیروهای رزمی جمهوری اسلامی در آن عملیات موفق به کشتن متجاوزان شده اند و اتفاقاً این عملیات از این حیث لطفی بود که رجوی برای جمهوری اسلامی انجام داد و در یک حرکت احمقانه گروه عظیمی از آدم های دوست داشتنی را به تیر رس آنها قرار داد. اما سوال اصلی این است که وقتی جمهوری اسلامی در میدان مبارزه پیروز شده است چرا باید محکومینی که اصلاً از چنین عملیاتی حتی اطلاع نداشتند و بیشتر دوره محکومیت خود را سپری کرده اند را در اقدامی باور نکردنی و بی شرمانه در چند روز اعدام کند؟ شاید لطف رجوی از یک سو و برخورد قاطعانه با زندانیان (اشداء علی الکفار) از طرف دیگر می تواند ریشه آنها را نابود کند و جمهوری اسلامی را برای همیشه از گزند آنها ایمن کند.

اگر سازمان مجاهدین و رجوی سرنوشت خود را به رژیم فاشیست صدام پیوند زدند چرا اعدام ها برای تمام گروههای سیاسی تجویز شد؟

فرض کنیم حق با آقای تاجزاده است و مقصر اصلی رجوی است .
فرض کنیم تمام کسانی که اعدام شدند باید اعدام می شدند و حقشان بود.
فرض کنیم همه آنها فاسد بودند.
فرض کنیم رجوی تبلیغات وسیعی درباره آنچه در زندان ها در ایران رخ داد به راه انداخته است
فرض کنیم یک سری مطالب وجود دارد که آنها می دانند و ما نمی دانیم.

چند سوال ساده و مهم و در حوادث پس از انتخابات آشنادر اینجا وجود دارد که :
چرا جنازه آنها را به خانواده های آنها تحویل ندادند؟
چرا گور دست جمعی ؟
مگر پدر و مادر آنها چه گناهی کرده اند که حتی حق داشتن گور جداگانه و معلوم و با هویت برای فرزندشان را ندارند؟
فرض کنید شخصی خلافکار و جانی اعدام بشه آیا جنازه به حانوادش تحویل نمی شه؟ 
مگه این آدم ها چقدر وحشتناک بودند که حتی قبرشون هم خطرناک بود؟
حالا یه سوال دیگه:
آیا بقیه‌ی مسئولین در نظام که در هر گوشه مشغول خدمت بودند نمی تونستند مثل آیت الله منتظری حد اقل یه چیزی بگن؟ یه تحذیری بکنند؟ اینها واقعاً احکام اسلام اند؟ آیا به خاطر خطر جانی و شغلی سکوت کردند؟

اما من قصد محکوم کردن شخصی رو ندارم و فکر می کنم همه ما چون انسانیم خطا می کنیم.
حد اقل باید الآن عذر خواهی کنند و نشون بدن که می دونن اشتباه کردن و این خیلی با ارزشه. نه اینکه سعی کنن نشون بدن که اونا اشتباه نمی کنن و همه تقصیر ها رو گردن کس دیگه ای بیاندازند با فرا فكنی و برای فرار از جوابگویی به تحلیل و تصمیم غلط خود دائم عملیات فروغ جاویدان را عامل اصلی معرفی کنند.

 ما الآن نقد می کنیم تا بفهمیم که چطور باید ادامه بدیم نه برای انتقام گیری . 

الان ما همگی مستبد و بی رحم هستیم و اگر هر کدوم از ما قدرت داشته باشیم ذره ای به دیگری رحم نمی کنیم و او را به شدیدترین وجه حذف می کنیم.به امید روزی که ایرانی ها با گرایشات مختلف در کنار هم دوستانه و به دور از کینه و دشمنی زندگی کنند و همدیگر رو تحمل کنند و از با هم بودن لذت ببرند.مذهبی،بی دین،لاییک،سلطنت طلب ،سکولار،... و دمکراسی یعنی این.

مرداد ۱۳۹۰

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۰

وارطان سالاخانیان


وارطان سالاخانیان (زاده:۶ بهمن ۱۳۰۹، تبریز - درگذشت:۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۳، تهران) از فعالان حزب توده ایران بود.وارطان سالاخانیان در ششم بهمن ۱۳۰۹ در تبریز چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۲۱ با خانواده اش به تهران آمدند. آنها بعد از چهار سال مجدداً به تبریز بازگشتند.

وارطان به همراه پدرش در کارخانه مشغول کار و پس از هشت ماه کار طاقت فرسا بدون دریافت دستمزد به همراه خانواده راهی تهران شد و در آنجا به رانندگی تاکسی پرداخت تا خرج خانواده را تامین کند. به زودی مثل بسیاری از جوانان جذب تنها جریان متشکل چپ در آن زمان، یعنی "حزب توده" شد. بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، وارطان به فعالیت خود به صورت مخفی ادامه داد. فعالین چاپخانه حزب توده به انتشار نشریه مبادرت و در سطح وسیعی در جامعه پخش می‌کردند. برای دستگاه پلیسی کودتا کشف و نابود کردن این چابخانه در راس تما م فعالیتها قرار گرفته بود.

در غروب ششم اردیبهشت سال ۱۳۳۳، مامورین کودتا به طور اتقافی به اتومبیلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند در دروازه دولت، ایست دادند. وارطان با خونسردی به سئوالات مامورین پاسخ داد و کوچک شوشتری نیز بدون اینکه هیچ رفتار مشکوکی از خود نشان دهد در ماشین نشست. در این هنگام مامورین از وارطان خواستند که صندوق عقب ما شین را باز کند تا آنجا را مورد بازرسی قرار دهند. به محض باز کردن صندوق عقب ماشین، مامورین با کوهی از نشریه‌های رزم (ارگان جوانان حزب توده) مواجه شدند که هنوز تا نخورده بود و بقولی تازه از تنور بیرون آمده بود.

آن روزها شکنجه گاه در لشکر دو زرهی قرار داشت و جلادان زير نظر بختيار و سرهنگ زيبايی ، به شکنجه قهرمانان مشغول بودند. به محض ورود به شکنجه گاه، دژخيمان شکنجه را آغاز کردند. دو قهرمان در يک اتاق و در کنار يکديگر شکنجه می شدند. شکنجه ها هنوز قرون وسطايی بود. دژخيمان بيشتر به کوچک شوشتری که قامت ظريفی داشت، فشار می آوردند. آنها دنبال چاپخانه می گشتند. پاسخ شکنجه ها سکوت بود.


شکنجه شش روز ادامه يافت. دو قهرمان همه چيز را انکار می کردند و مي گفتند از وجود روزنامه ها خبر ندارند. روز ۱۲ ارديبهشت رفيق کوچک شوشتری، در حاليکه بدنش زير شکنجه درهم کوبيده شده بود، بی آنکه لب باز کند شهيد شد.وارطان ، وقتی مطمئن شد که رفيقش شهيد شده است، به شکنجه گران گفت:"حالا خيالم راحت شد،من می دانم و نمی گويم،هر کار می خواهيد بکنيد".

آنگاه حماسه وارطان خلق شد.

صحنه‌های شکنجه‌های وارطان را یکی از شکنجه گران بعدها این طور توصیف کرد:
« انگشت سبابهٔ وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت می‌شکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی، حرف نمی‌زد. وارطان گفت: می‌شکند با تمام نیرویم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نمی‌کرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت: می‌شکند. خشمگین شدم. مرا مسخره می‌کرد. باز هم فشار دادم. صدایی برخاست. وارطان گفت که دیدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوز خند می‌زد". »

واراطان در ۱۱ اردیبهشت (روز جهانی کارگر) در زندان، روی در سلول رنگ گرفت و به شادی پرداخت و بوسیله شکنجه گران فورا به شکنجه گاه برده شد و چنان مورد شکنجه قرار گرفت که ۲۴ ساعت بیهوش بود.

سرانجام در روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۳، مامورین رژیم پهلوی، جمجمهٔ وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عریان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پایان دادند. جسد وارطان را در رودخانه جاجرود رها کردند تا این جور وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده‌است.

شاملو پس از کودتای ۲۸ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانیان آشنا شد. وارطان در آن زمان یک شکنجه جهنمی را تحمل کرده بود. چندی بعد یکی دیگر از اعضای حزب توده که دستگیر شد از او نام برد. وارطان بار دیگر زیر شکنجه رفت ولی لب از لب نگشود تا جانش از جسمش پرواز کرد. شاملو که هم بند وارطان بود شعر وارطان سخن نگفت را سرود که ابتدا برای گذر کردن از سد سانسور، نازلی جای وارطان نشست و به قول شاعر «شعر را به تمام وارطان‌ها تعمیم داد.

وارطان
بهار، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...
وارطان سخن نگفت ؛
سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
وارطان سخن بگو
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست
وارطان سخن نگفت؛ چوخورشید
از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
«زمستان شکست» و رفت...

پس از درگذشت وی از طرف آیت الله رضا زنجانی که مسؤول مالی آیت الله  عبدالکریم حائری یزدی  و وکیل شرعی آیت الله میلانی بود(نماز میت را بر جسد دکتر محمد مصدق آیت ا... زنجانی خواندند)، مامور می‌شود که ماهانه ۱۵۰ تومان به خانواده وی پرداخت کند. این کمک هزینه به مدت ۲۹ سال تا هنگام درگذشت آیت الله رضا زنجانی در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۶۲ ادامه داشته‌است. پس از درگذشت ایت الله زنجانی خانواده وی بر مزار او در حرم حضرت فاطمه معصومه حضور می یابند.





یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۰

روزهای بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

به شالاپ شلوپ های گل‌آلود عشق ورزیدیم

Rain trickled down the glass, puddling on the window sills


دومین روز بارانی چطور؟

پیش‌بینی‌اش کرده بودی

چتر آورده بودی

من غافلگیر شدم

سعی میکردی من خیس نشوم

شانه‌ی سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد میکنه

حوصله نداشتی سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه‌ی راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

با یک چتر اضافه اومدی

مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم
.
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم. تنها برو!
.
.
.


می‌توان به سادگی عاشق شد،اما عشق ساده نیست،عشق به اعتبار مقدار دوام عشق است،نه شدت ظهوراش.


در گذرگاهِ زمان، خيمه شب بازیِ دهر،با همه تلخی و شيرينی خود، می‌گذرد
رنگ‌ها، رنگِ دگر می‌گيرند،عشق‌ها می‌ميرند
و فقط خاطره‌هاست که شيرين و چه تلخ، دست ناخورده، به‌جا می‌مانند


                              Listen to the pouring rain
Listen to it pour,
And with every drop of rain
You know I love you more

Let it rain all night long,
Let my love for you grow strong,
As long as we're together
Who cares about the weather?

Listen to the falling rain,
Listen to it fall,
And with every drop of rain,
I can hear you call,
Call my name right out loud,
I can hear above the clouds
And I'm here among the puddles,
You and I together huddle.

Listen to the falling rain,
Listen to it fall.

It's raining,
It's pouring,
The old man is snoring,
Went to bed
And he bumped his head,
Couldn't get up in the morning,

Listen to the falling rain,
listen to the rain

Jośe Feliciano